یکی از چیزهایی که از خودم می دونم اینه که گاهی، وقتی برمیگردم متنی که خودم نوشته ام را می خونم، خودمم نمی فهمم! چه بسا گاهی احمقانه است اصلا! برای همینم همیشه می نویسم، ولش می کنم، بعدها باز می خونم، تغییر می دم، باز می خونم، باز...

الان یکی از اون تکه های احمقانه را یافتم!

خخخخخ

معلوم نیست وقتم سرم را می کنم تو یک چیزی و غرق می شم توش به چی فکر می کنم که همچون گافهایی می دم یا همچون چیزهایی می نویسم که اون موقع جزو بدیهی هاست اما بعد یادم می ره چرا اونهمه بدیهی بوده، بماند، بطور واضحی غلطه!

خر شده ایم،

اینم نشونشه!

هوا خراب بود این دوسه روز. همسایه ام باز دیشب از جنوب، رانندگی کرده یحتمل، رسیده اینجا. یکساعت قبل هم رفت که لابد دخترش را بره برداره و باهم باشند. کجا می رن اینها؟!

به نظرم خیلی دردناک باید باشه که بری بچه ات را از پیش شوهر زنت برداری!

نیست؟

چه هنوز عاشق زن سابقت باشی، دردناک است،

چه ازش متنفر باشی، باز هم دردناک است!

دوست داشتم می شناختم این خانوم را! از باب فضولی!