خداوکیلی من خیلی خوب درس خوندم!

لذّت بردم از خودم!

دیروز تو آزمایشگاه یک تستی را خانوم چی داشت برای دانشجوها توضیح می داد. مصری از من پرسید اینو من یادم رفته، چی می گه. خب منم فکر کنم سال 1376 مثلا اینو خونده باشم. نهایتا 1378 دیگه آخرین بار باشه. می شه بیست و چند سال قبل.

براش توضیح دادم. همه اش یادم بود بجز فرمولش. الان بطور منطقی فرمولش را نوشتم بعد رفتم چک کردم، اینو هم درست یاد داشتم!

ایول به خودم!

دفعه قبل که تو مصاحبه شرکت کردم، وقتی تمام شد دقیقا حس می کردم که کاملا مسلط و وارد بودم. درسته که رد شدم، ولی من بلد بودم! اونجا این حس را بهم داد که محل و موقعیتم چیه و کجاست. از اون پس چیزهایی که پر می کنم را، از نگاه بالا به پایین تری، پر می کنم! التماس نیست. تبلیغ و هوچی بازی نیست! سنگین است. حالا البته ممکنه اینم جواب نده ها، ولی حسّم، اینه خلاصه.

توضیح بدم که به شرافتم قسم، مصری نه اون موقع که دانشجو بوده اینو فهم کرده، نه حتی دیروز که من براش گفتم!! در این حد پرت بود که بهش می گم مسیر جریان آب از این سمتی است، فلان پارامتر عمود بر این مسیر. شما فکر کن بهتون بگن رودخونه از چپ به راست می ره، پل روی رودخونه از بالا به پایین است. بعد یکی بپرسه یعنی آب هم از بالا به پایین حرکت می کنه؟!

این که می گم مثال نیست، این دقیقا همونی است که گفتم!! بحث خطوط جریان و خطوط هم پتانسیل بود!! یکی مسیر حرکت آب است یکی مسیر نقاط هم فشار!! دقیقا مثال رودخونه و پل براش صادق است! ولی خب،

مصر، دانشمندان بسیاری داشت، با معدل بیست!!!

این حرومزاده با اون معدل منو تو بورسیه شکست داد!! معدل بیست!

یکبار دیگه هم من باهاش رقابت خواهم داشت. وقتی هر دوسال یکبار بین پایان نامه هایی که بخش و دانشکده داشته، رقابت می شه و جایزه می دن! امسال برگزار شد، مال من میفته برای رقابت دو سال دیگه که قطعا مصری هم دفاع کرده تا اون موقع!

یک چیز قشنگی رخ داده اونم اینکه فلان استادمون که فوت کرد، به یادش، یک جایزه گذاشته اند به پایان نامه های برتر می دن. فکر کردم من که میراث خواری ندارم، شاید بد نباشه بعدها یک همچین وصیتی کنم و یک جایزه تعیین کنم، حالا یا در یک دبستانی، یا دانشگاهی. یک چیز باحالی می شه...

و البته دوست دارم یک نیمکت هم تو یک پارکی به اسم من و به پول من ساخته بشه!

زیر یک درخت،

چیزی برای نشستن یک ورزشکار که می خواد بند کفشش را ببنده،

برای توقف یک مادر که می خواد کهنه بچه اش را عوض کنه،

یک جوونی که می خواد مخ زیدش را بزنه،

یک زید که می خواد به پسر منتخبش پا بده،

یک آرامش که یک معتاد، بشینه و روش موادشو بکشه یا شب خودشو گره کنه روش بخوابه.

یک جایی که سگها بیان و برن و پاشونو بالا بگیرند و بشاشند به پایه اش، به یادگار!

یک نیمکت،

یک چیز با اصالت و قشنگ،

که اغلب و همیشه تنهاست!

یکجا هست،

با همه منافعش اما،

کسی پیشش و باهاش نمی مونه،

همه،

مسافرند!

یک نیمکت با چوب گرم،

خوش تراش،

تنها،

آرام!