:))

صبحتون بخیییییییییییییر!

من مرغ تخگذارم،

گویم سخن فراوان،

با آنکه بی زبانم!

:)))))))))))))))))

آخی!

طفلک خواهرم گاهی بهم می گه دیگه نمی خواد درس بخونی ها، من گوش نمی دم. آخه فکر می کنه دیوونه شده ام! یک گاهی چیزهایی می بینه و می شنوه ازم که از یک آدم پنجاه ساله انتظارش را نمی ره و نمی رفت!! مخصوصا قدیم که یک پنجاه ساله، عاقله مردی بود، با کلی ابهّت و خانه و خانواده، دختر شوهر می داد کم کم، بزرگ خاندانی بود...

الان من پنجاه سالمه ببین چی تلاوت می کنم!! تازه دم صبح تو تختخواب بودم گوشی را چک کردم می بینم خاله زاده ام پیام تبریک نوروز داده. راستش به کککککل فراموش کرده بودم این سمت از خانواده را!! خیلی خوشحال شدم. کلا از هرگونه همکلامی و حتی از دور مشاهده کردن زیست یک دختر جوان که مبارزه می کنه برای زندگی اش ،لذّت می برم. دیگه جوابشو که دادم می بینم نیشش باز شده می نویسه شاعر شدی پسر خاله!

آخه خیلی وزن وقافیه پیدا کرد پیامم :))

آخی اینو هم بگم حال داد بهم. به دختر عمه ام پیام دادم، تو جوابش بهم گفت پسر دایی! خییییییییییلی مزه داد که من پسردایی هم هستم!

عمو هستم و پسر دایی و خاله زا.

اما بابا نیستم

شوهر نیستم

خاله و عمّه هم نیستم. می گن نمی تونم باشم! ظلم تا کجا! محرومیّت تا کجا...

منتظرم آب گرم بشه برم دانشگاه بعد از حمام. اما همین سر صبح یک نکته ای به ذهنم رسید که بی نهایت نغز بود، و کل برنامه ام را که می خواستم یک سری دیگه آزمایش کلنگ بزنم و تو ذهنم مرور می کردم که چطور همه را هماهنگ کنم، منتفی کرد!! بهتر که منتفی شد. نتایج همدیگه را تایید نمی کرد، الان فهمیدم چطور توجیه علمی اش کنم، و تازه راه را ببندم بر اینکه نمیشه و نباید دنبال روندهای خاصی تو تست ها گشت!! وحشتناکه البته، همینه که به نظرم می رسه سوار هواپیما شدن، از احمقانه ترین کارهاست!!! واقعا علم تهش باد می ده!! هر جوری نگاه کنی می بینی اصلا کلیّت چیزها را درنیافته ایم و خیلی استثنا تو همه چیزها هست که هرآینه اگه رخ بده، به گا می ریم!

خیلی چیزها!