یک حسی بهم می گه خبرهای خوبی در راه است،

حتی اگه گذرا باشه این حس،

اما عالی است!

شاید تمام این حس خوب بخاطر آفتابی هست که از پنجره مقابل منعکس شده در تمام طول اتاقم تو دانشگاه پخش شده است. حتی دیوار رو به رو که پشت به خورشید است، تا کمر، افتابی شده است.

من به آفتاب زنده ام! چرا می خوام برم نروژ؟!

آفتاب بی رمق قطب شمال، چه به کار من؟

خدا بانیانش را لعنت کنه، یک مصاحبه ای بود از اینها که از انقلاب گزیده تر شدند! یک پیرزنی بود به اسم مادر عصمت، یا همچین چیزی. فکر می کنم بیش از ده نفر از خانواده اش را جمهور لعنتی کشته بود و این طفلک گریخته بود به یک کشور اروپایی. پیرزنی بود، تو جریان دادگاه های وقیح نوری مصاحبه می کرد. یک جمله اش خراشید منو، یعنی حسّش کردم قشنگ! می گفت منو چه به سرمای استخون سوز اینجا آخه؟

پیرزن وطن داشت، خانواده داشت، حیات و حقّ حیات داشت. تمامشو عمّامه ازش گرفته بود! جدا آخوندها می خوان چه کار کنند؟ یعنی اینهمه کار می کنند که چطوری بشه؟ که همه برن بهشت؟ که همه جا بشه پاکستان؟ چی دقیقا تو مغزشون، کنار پهن های تری که از روزنه چشای هیزشون اندکی ازش پیداست و از دهان گشادشون بیشترش پیداست می گذره؟ چی میخوان؟! اصلا مسلمان بی شرف دنبال چیه دقیقا؟ کار به زیست فردی اش ندارم ها، تو جمع دنبال چیه؟ یک مشت پتیاره چهل و چند روز حقوق گرفتند جلو طویله خران تمرگیدند رو زمین، که دولت مجبور بشه چادر سرشون کنه!! خب مریضید؟ روزگار عجیبی است که بعد مامور می فرستند خودشون این تاپاله های خودشونو جمع کنند! عموما مسلمان جماعت فقط می رینه جمع کردنش با ملت است! چی شده که اینبار خودشون خودشونو جمع کردند؟