یک جور بدی خسته ام!
یک رفیق آدم دلش می خواد،
یا یک ماساژ!
چکار کنم؟ تازه سر صبح روز اول هفته هم هست! آفتاب هم طاق آسمونه نمی شه خوابید تو این شرایط! بازم ابری و تاریک و بارونی بود می شد یک خاکی به سرش کرد!
مرضم اینه، کارهای قبلی برام تکراری و خسته کننده شده اند، ولو که باید بنویسم و کاملشون کنم،
و کارهای جدید جالبی هست که نباید شروع کنم! و الا، سالهای سال تو این باتلاق می مونم!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم فروردین ۱۴۰۴ ساعت 13:11 توسط مسیح
|