من خیلی حالم بد بود امروز...
شاید فقط یکبار اینجوری شده بودم، اونم زمانی بود که زمستون انگلیس بودم و ابر بود و خاکستری بود و افتضاح...
اما امروز، آفتاب بود!
با وجودی که هوا گرم بود اما من سردم بود! حتی الان هم لباسهای زمستونه ام را تو خونه پوشیده ام، کیسه آب جوش زیر پامه نشسته ام. مردمان با تی شرت تو خیابون اند!
هیچ چیزی ته ذهنم نیست که بتونه حالمو خوب کنه. ظهر ناهارمو خوردم برگشت خونه. پتو انداختم زمین، تو آفتاب، چند ساعت خوابیدم برای خودم...
یکم بهترم، اما،
خیلی خرابه حالم!
دندونم هم بجای آروم شدن، شروع کرده وز وز کردن، خاک بر سر!
خانوم چی را صبح دیدم، می گه تعجب کردم که دوتا فایل فرستادی! نوشتم قبلا. می خوام بگم هر استادی دیگه بود ذوق می کرد که بی اینکه کون دانشجو بذاره طرف داره زحمت می کشه توی کوله پشتی را هم دنبال خودش بالا می بره، این الدنگ به من می گه تعجب کردم! کردی که کردی! به تخمم! شش سال عمرم را گذاشتم که یک پاره کاغذ از شما بگیرم؟! عمرا! باید به تنت رعشه بیفته جلو من فکر نکنی سری از من...
الدنگ.
به ... پیام دادم که اگه فرصت داری ببینمت هم درباره ثبت اکتشاف اگه تجربه داری بپرسم هم درباره کارهای آینده ات.
طرف یک خانوم است، همین حوالی خودمونو، استاد شده است. بعد که پیامم را دید با تاخیر جواب داد، درباره کارهاش که هیچی نگفت، ولی من دیده بودم لینکدین دنبال محقق می گشت. درباره ثبت هم نوشت من عضو اصلی نیستم و نمی دونم. قشنگ حس می کردم می خواد بگه وقت ندارم، یا اگه دارم هم حوصله ات را ندارم.
خب،
اینم به تخمم!
به نظرم آدم تو شغل، و تو علم هم، باید عینهو ترامپ باشه! از موضع قدرت! توپ پر، دست پر! التماس کسی را نباید کرد!