اصل داستانش یادم نمیاد اما مضمون این بود که یک گاریچی ای داشت می مرده، یا شایدم اسبش داشته می مرده، داشتند با هم حرف می زدند.
اسبش می گه ببین، من کم از تو سختی نکشیدم، بار سنگین و تشنگی و گشنگی زیاد پیش اومد، همه اش را می بخشم بهت منتهی یک چیزی را نمی تونم ببخشمت.
میپرسه که اون چیه؟
می گه یادته فلان جور شده بود، بعد تو افسار منو بستی پشت خرت، از فلان جا تا فلان جا راه بردی منو؟
اینکه یک خر را پیشآهنگ من گذاشتی زخمی بود که جاش هیچوقت خوب نمی شه!
تو آزمایشگاه بودم، این رفیقمون که پارسال دفاع کرد و رفت اسپانیا استاد شد با دوست دخترش اومدند. جشن فارغ التحصیلی داشتند دیروز و جایزه هم برده بود، اینه که اومده بود مراسم.
بهش می گم این ترم دفاع می کنم،
میگه دعوتم کن اگه بتونم میام.
یکم حرف زدیم می بینم منظورش اینه که بعنوان یکی از اعضای کمیته داوری دعوتم کن!
بییییییییییییییییاح!
نککککککککککککبت!
من استاد تو رو که روش نماز می خونی را هم گفتم نباید باشه، بعد توی رییییییییییییقو را بگم بیارند منو قضاوت کنی؟
واقعا شعور کم داره، یا اعتماد به نفس زیاد؟!
کونی!