امید
سلام بر امید عزیزم،
ببخشید که این کد ملعون همچنان تو رو داره اذیت می کنه. اصلا فکرش را هم نمی کردم که هنوز این حوالی گذر کنی. دمت گرم، ایول.
خوبی؟
از اون سالهای دور که من شروع کردم وب نوشتن بعضی ها هنوز مونده اند باهام.
رمیصا هست،
گلبرق هست،
سارا هست،
الان می بین امید هم هست.
احتمال می دم دفتر نقاشی هم گاهی سری بزنه. حداقل دلم می خواد اینجور باشه.
با شمیم در ارتباط دیر به دیر هستم و شاید گاهی هم میاد این پیج اما از بس فاز بی ادبی ام بالاست چیزی نمی گه گمونم.
دکترپیمان را که تو مطبّش هم گمش کردم توله سگ را. کارش بالا گرفت، رفت!
ولی خب، کیه که ندونه هر آنچه که بالا رفت، پایین هم میاد!
چه لنگ باشه، چه دلار،
چه نعلین،
چه دستار...
پایین میاد،
باید دید بعد که اومد، کسی دولا می شه برش داره یا با خاک و خرّه یکی مشه اون زمان...
در کنار اینها که اسم بردم، یک عده دیگه ای هم هستند،
بعضی ها وجود شریف،
مثل عروس خانوم،
بعضی ها اما همچنان و بعد از سالها در فرم شبح و اوهام،
مثل برگ پاییزی یا بقیه...
خیلی ها.
ولی خب اینها جزو اولین ها نبودند انگار.
مهم هم نیست. بماند.
تا یادم نرفته بود 154.66 یورو حق بیمه این ماهم را پرداخت کردم. نمی دونم به چه دردی می خوره. اصلا چی هست، چرا پرداخت کردم! ولی کم کم می شه چهارسال که حق بیمه پرداخت کرده ام اینجا. بیمه اختیاری. داوطلبانه! واقعا نمی دونم برای چی ممکنه به کار بیاد. دیروز که رفتم راه بریم تو گروه یک خانوم سن بالایی با لهجه قشنگ انگلیسی هم بود، تازه بازنشسته شده بود، گفتم وقتش رسیده از زندگی لذت ببری دیگه، شاد و مثبت بود اما پیدا بود دغدغه هزینه های زندگی را داره هنوز.
می گفت یک جایی باشه پاره وقت روزی چهار ساعت کار کنم خوبه! دیگه نمی تونم هشت ساعت کار کنم! داشت می گفت می خواد کار خودشو راه بندازه پرسیدم چه کار می کرده،
گفت حسابداری،
که شاید همون صندوقداری باشه البته،
طراحی وبسایت...
بگذریم.
امید خان، ارادتمندیم برار
مانا باشی و برقرار.
امروز از صبح پیام تسلیت مرگ بابای یک بابایی را هی دادیم و خوندیم، اونطرف ولادت بچه یکی دیگه را هی شادباش گفتیم.
چه مزخرف است این زندگی هم.
این یارو که باباش مرد، زمانی که من سرباز بودم و تو اصفهان مکانی نداشتم که شب بمونم، منو راه نداد تو اتاقی که از شرکت گرفته بود!
یک خشک مغز کونی که نمی فهمید شرایط یک ادم مضطر را!
عروسی اش رفتیم همون سالها. باباش مرد حسابی ای بود. سبیل مردونه ای داشت. یادمه تو اتاق سفره انداخته بودند شام عروسی، تا وقتی آخرین نفر از سفره عقب نکشید باباش نشسته بود سر سفره، که مهمون معذب نباشه، که کسی سفره را جمع نکنه...
یادم نیست چی خوردیم. چی کادو دادیم. یادمه با حبیب گاوه رفتیم عروسی. مهندس حبیب اینقدر بی شعور بود که تو اتوبان بنزین تمام کرد. چقدر اذیت شدیم.
یارو، باباش مرد.
خود حرومزاده اش دو تا توله پس انداخت.
اون هنوز تو کپرهای چرمهین تو کثافتش می لوله،
من لب اقیانوس اطلس، دارم فحشش می دم!
پیامهای تسلیت خیلی با معنی است! درسته که همه چند کلمه یا جمله نسبتا رسمی به کار می برند، بعضی ها شکل های گرافیکی هم می ذارند، اما، اینکه طرف را چطور خطاب می کنند، اینکه چقدر می نویسند، چیزهایی است که بین سطرهاست!
من خبری که گذاشته بود را ریپلای کردم، کوتاهترین پیام را نوشته ام تا الان، اسمش را به کار نبرده ام، و همه اینها کاملا ناخودآگاه!
فکر می کنم تمام افراد اون گروه که اون سالها هر دوی ما را می شناختند و می دونستند با ما چه کرد، الان به یاد میارند ماجرا را...
حرامزاده بی وجدان!
یک مدت سر اعتقادات مذهبی تخمی اش تو گروه بهش شوریدم، لاااااااااااااال شد!
چه دینی، چه کشکی! چیزی نیست که قابل دفاع باشه! هرجاش دست بذاری مایه شرمندگی مومن به دین است و وادارش می کنه به گزافه گویی و مزخرف سرایی. اینم آدم بی سوادی بود، فقط مذهب را باباش بهش تزریق کرده بود و از اون باب مسلمون شده بود. باباش سر کیرشو هم چیده بود که نتونه از اسلام در بیاد!
پریروز به این دوستمون که بچه اش به دنیا اومد نوشتم ختنه نکن بچه را. کلی صغری کبری چیدم براش. مومن اند و نماز خون اما چه کثافتی است این مسلمون که حتی معتقد است خدا هم در خلقتش اشتباه کرده و باید پوست کله کیر را ببرّه! فکر می کنه زیاده گذاشته خداش! بعد ولی اگه بهش بگی از خدا بگو، تمااااااااااااام کسشعرهای عالم را سر هم می کنه که خدا بی اشتباه است و داناست...
اینو امروز خوندم، قشنگ بود، عمیق بود،
از قول استیون هاوکینگ نوشته بود،
وقتی که شما می توانید یک خدای بدون خالق را توضیح بدهید، پس شما می توانید یک جهان بدون خالق را نیز توضیح بدهید.
فکرش کنید...