صبح تو آشپزخونه داشتیم درباره دزدی دیشب حرف می زدیم. یکی می گفت اینبار دیگه باید پول غذاهای منو بدن، میگو خیلی گرون است! اون یکی می گفت سری قبل من همه خوردنی هامو ریختم دور چون ترسیدم یارو بهشون دست زده باشه، اون یکی داشت به مسوول خوابگاه زنگ می زد... جالب هم هست که فقط من نر هستم هرچه ته مانده تو خوابگاه، همه از دم ماده! نمی گم خانوم چون اصلا لغت برازنده شون نیست! خانوم یک عالمه بار مثبت و کلاس داره که اینه اندارند، هیچکدوم.

باری. یک لحظه پشت دستم را رو گوشه اپن گذاشتم و وزنم افتاد روش. دقیقا اون مفصل اول انگشت که انگشت را به کف دست وصل می کنه، اون فرو رفت!

دردی گرفت هااااا!

همه رگهای دستم کم کم باد کرد. انگشتها شروع به بی حس شدن گذاشت. خود انگشتم شروع کرد به باد کردن و یقین دارم دیگه حلقه بهش فرو نمی رفت. با همه این تفاسیر دولا راست می شد و هیچی انگار جابجا نشده بود. ما می گیم رگ به رگ! نمی دونمم چیه اما یک چیزی که یک جابجایی ای رخ می ده و بعد نمی دونی هم چی رفته کجا و چطور می شه برگرده به جاش. شاید ماساژ آب گرم. شاید...

الان بهتره ،اما همچنان دردناک!