شاید تنها کار مفیدم تا الان، این بود که رفتم سنگ قلوه ای از رو پشت بام جمع کردم آوردم چیدم کف گلدونها، کنار نهال های فلفل!

کفترها که اومدند با یک حسرتی روی سنگها قدم زدند ، یکی دو نوک به لای سنگها و،

رفتند!

دوتا پیتزا و دوتا نون هم پختم.

با ترس!

آخه زنگ که زدند، نگهبان اومد مستقر شد مجدد!

درسته نمیان بالا اما خب، کار است دیگر. اگه آژیر اتاقم صدا کنه هیچ گریزی ندارم دیگه. همه می فهمند مطبخ کجاست!