ده روز قبل بود، دسته عینکم جدا شد. پیچش شل شده بود و افتاده بود و نفهمیده بودم.
می دونستم همین جایی افتاده که می شینم. یک عاااالمه زمین را گشتم. رفتم جارو آوردم دقیق جارو زدم بعد با دقت خاکروبه ها را کاویدم،
نبود!
پیداش نکردم.
رفتم مغازه و یارو درست کرد و الان بعد از یک هفته نگاهم افتاده زیر میز، جایی که بارها و بارها دیده ام،
یک پیچ درااااااااز داره برق می زنه!
پیچ عینکم!
ما می گفتیم که، بز ات دادیم نرقصیدی، خشکه خشکه رقصیدی!
حکایت این ماجراست...
و حکایت این شپشوهای مذاکره کننده البته!
دنبال می کنید؟ کونشون گذاشته ترامپ، بعد اینها لبخند می زنند می گند خوب بود!!
خب ابنه ای های باجناق باز، فکر نمی کنید به اینکه همه دارند می بینند کون لختتون را؟!
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 10:39 توسط مسیح
|