خیلی اعصابم خراب است سر درسم!
خیلی هم فکر می کنم بهش.
به نظرم می رسه بجز چهارترم که با استاد عوضی و بعد با موضوع عوضی ازم تلف شد، دلیل اینکه پیشرفت خوبی ندارم اینه که منو گذاشتند سر یک موضوعی که هیچ عقبه ای ازش نداشتم، بهم گفتند تز بده!
من به شدّت دست و پا می زنم و زده ام که بفهمم خود ماجرا چیه، و قبول کنید که خود موضوع هم از اون غامض های روزگار است و هرچه نگاه یادداشتها و برداشت هام می کنم می بینم من هنوز دارم با خود ماجرا آشتی می کنم تازه! می دونید، گاهی آدم حسب علاقه یا تجربه کاری یا تحصیلی اش رسیده به مرز علم، حالا یک تکونی می ده یک عطسه ای گوزی در می کنه که اون مرز یکم جابجا بشه. تو موضوعات دیگه ای شاید اونجور بودم منتهی الان با این موضوع، تا برسم به مرزی که همه و بقیه می دونند، انگار هنوز راه دارم! چقدر ممکنه طول بکشه، نمی دونم.
خیلی فاجعه ام ها. تصور کنید فایلی که برای خانوم چی فرستادم که بدونه دارم چکار می کنم، در فصل هشتم، بصورت ابتکاری سوالاتی که تو ذهنم بود را مطرح کرده بودم. سه تا بود، یکی اش را بی رنگ کردم و با دوتای دیگه اش کل مطالعات این بیست سال این بابا را شخم زدم! کلا ساکت شد! بعید است سوالاتم پرت باشه که لال شده باشه یحتمل باشه که ندونه! بعد تصور کنید مثلا قراره من فلان پارامتر را تو آزمایشگاه اندازه بگیرم. فرض کنید وزن. سوالی که کمرنگ کردم اینه که وزن بر حسب چه واحدی بیان می شه! بله شما می دونید گرم و کیلوگرم و پوند و الخ واحدهای وزن است اما اون پارامتری که من دنبالش هستم، به نظرتون اونم این جواب را داره، یا سالها ملت اندازه اش گرفته اند بی اینکه بدونند واحدش چیه؟!
خدا رحم کنه فقط...
راهکار من یک چیز است! باید تمرکز کنم! باید وقتی می شینم پشت یک مقاله، تمرکز کنم بخونم بفهمم چی می گه. من فرار می کنم. بهانه می کنم. در می رم. می رم تو گوشی ام می رم لینکدین می رم فیس بوک می رم وب می رم خرید می رم آشپزخونه می رم قهوه درست می کنم می رم سرفه می کنم می رم حموم می رم آب نمک قرقره می کنم و هزار مفرّ دیگه را تست می کنم در تمام مدت هم می دونم که من دارم فرار می کنم!
بده آدم اینقدر جلو خودش رو باشه و دستش باز باشه برای خودش!
نه؟
چه کنیم ای وی؟
چطور تمرکز کنیم!؟