سه روز گذشته، مهمان داشتم.
آبجی خانوم هفته قبل ییهو تصمیم گرفت بیاد سر بزنه، و از قضا منم دقیقا همین آخر هفته با خانوم چی دعوای مفصلی کردم، و حضور ایشون باعث شد اقلا کمتر به آنچه رخ داده فکر کنم!
امروز رفت.
روز اول که رفتم فرودگاه پیشباز، نزدیک سه ساعت تاخیر داشت. سر راه رفتیم ناهار. بماند از سلف سرویس بودن و طعمهای خوب و مختلفی که می شد چشید، یک خدمه حرومزاده آسیایی، نژاد هندی، اومده بود می گفت حتما باید یک نوشیدنی هم بخرید! این مهم نبود، می شد مثلا یک بطری آب یک یورویی را تهش به پنج یورو خرید، هرچند منظور و فشار اون سر خرید شراب بود که ییهو سی چهل یورو کاسب بشه رو یک آیتم. ولی اینکه می گم در کشورها را باید بست و کسی را به جایی راه نداد، یکی هم سر همین ماجراست. پسره کثیف برای دوزار فروش، نوشیدنی زوری می فروخت!!
باری.
جزییات که بماند، اما بسیار راه رفتیم. تقریبا هر روز کامل نزدیک به 27000 قدم، اگه موبایلها درست شمرده باشه. من دیشب که دراز کشیده بودم واقعا قابل ترحم بود قیافه ام از شدّت خستگی!
الان، سه روز از کارم عقبم...
سه روز سخت...
البته ایشون نبود هم من تمام این سه روز حرص می خوردم از دست اون پتیاره استادم. خوب شد که بود و حضورش باعث شد به حرفهای اون الدنگ فکر نکنم.