جلسه روز تعطیل!!!
استاد بزرگمون،
همون که من گاهی پیری صداش کرده ام،
زنگ زد!
روز شنبه؟
زنگ؟
می گه که اگه فرصت داری عصری من بیام یک قهوه با هم بخوریم راجع به تز ات صحبت کنیم.
خب، تا اینجا همه اش غیرمعمول است! کسی تو روز اداری و ساعت کاری راجع به تز من حرف نمی زنه، این الان روز تعطیل چی می خواد بگه؟
ادامه می ده که، راجع به چیزهایی که استادت گفته هم.
از اولش معلوم بود ماجرا چیه. ولی بهرحال اینکه این مدلی میرن برای حل کردنش، جالبه. قابل احترام است، و هنوز مذاکره ای شروع نشده، کلی برنده اند به نظرم.
منتظرم زنگ بزنه بریم همین کافه رو به رو، اون سمت خیابون. باید سعی کنم یک استراتژی درست اتخاذ کنم فقط.
باید حرف نزنم!
دهن گشادمو اگه ببندم، خرابکاری نمی شه!
نباید بد استادمو بگم. اینها با هم کارد و پنیراند و من نباید هیزم کش دعواهای بینشون باشم!
باید دهن گشادمو، ببندم!
و مثبت باشم!
ولی اینجوری که بازنده خواهم بود که!
نه؟
نمی دونم.
ببینم می تونم یکبار تو عمرم، متناسب با سن و سالم درست و سنجیده رفتار کنم، یا می رینم!