خب،
ما رفتیم جلسه با استاد بزرگ، در رستوران رو به روی خوابگاه.
آنچه اش که مفید بود این بود که این طفلک گفت من که اصلا دخالت نداشتم چیزی هم سهم نمی برم و نمی خوام هم! فلانی هم اگه اینقدر که تو می گی مشارکت کرده، نباید چیزی بخواد اصلا!
من به هیچ وجه نه بد گفتم از خانوم چی نه حتی ادله مسخره خودش را تکرار کردم. تاکید کردم که شما الان یک سمت قضیه را شنیده ای بی زحمت قبل داوری نظر اون سمت را هم بپرس و بعد اگه توصیه ای داری بهش بکن.
چیزی که می شه الان اینه که این صحبت می کنه و خانوم چی هم که نه ادله داره نه پشتیبان، به ناچار می گه آقا منم نمی خوام برو خودت کار را ببر پیش!
حالا بدی اش اینه که اولا کمکهایی که می تونست بکنه را دیگه نمی تونم ازش بخوام،
بعدش پولهایی که می تونست بده را، نمی تونم طلب کنم دیگه! و همه هزینه هاش میفته رو گردن خودم!
اینه دیگه. قلدری کردن، همینه.
می گفت یک بابایی در جامعه لری گفته بود کی گفته فلانی باید خان باشه، من خانم! از امروز هم نشون همه می دم چیزی از اون کم ندارم.
خلاصه که در خونه را باز می ذاره و به سلوک خانی پذیرای ملت و ارباب رجوع می شه یک آینه می بینه که هی وای من، بزرگی خیلی خرج داره! هر روز هر روز سفره انداخته و یک عده نشسته اند سرش می خورند! پا می شه در خونه را می بنده، تازه می فهمه که کار هر کسی نبوده...
ولی خب،
من به قد و قواره خودم، بزرگ هستم. همینکه نذاشتم زور بهم بگن و مورد سو استفاده قرارم بدن، حس خوبی دارم. کاش این الدنگ بحث را به اینجا نکشونده بود و احترام بینمون حفظ شده بود...
رید، زنیکه!
گشنمه. شام هم ندارم. چه خاکی به سرم کنم تو اینهمه کار با این شکم گشنه؟!