بعد از یک عالمه وقت که دزدکی می رفتم بیرون،
بالاخره امروز که مثلا قرنطینه ام تمام می شد، بلند شدم زدم به راه
یکراست به سمت درمانگاهی که سی کیلومتر اون طرف تر است و من اونجا اسمم نوشته شده است.
کلی تو راه بودم. یک عالمه معطل اتوبوس شدم و بالاخره، رسیدم.
همون منشی های قبلی بودند. یک پیرمرده در حالی که یک کارت پلاستیکی مثل کارت شناسایی دستش گرفته بود، باهاشون جر و بحث می کرد. اونها هم نمی دونم چی می گفتند که نه این قانع می شد نه اونها راهکاری داشتند. همینطور سرشونو تو کامپیوترهاشون قایم می کردند و نوبتی همون چیز قبلی را برای پیرمرده توضیح می دادند. کم کم، حدود هفت هشت نفر شدیم تو صف، پشت سر یارو...
نوبت من که شد، گفتم گواهی می خوام.
طرف گفت اینترنتی!
هرچه تلاش کردم بگم بابا، دکتر باید گواهی بده، نه اون می فهمید من چی می گم نه من می فهمیدم اون چی می گه و عجیب، جفتمون هم احساس می کردیم وظیفه اون یکی است که یک تلاشی در جهت فهمیدن طرف مقابل بکنه.
من چند بار از اون هفت هشت مجسمه پشت سرم سوال کردم کسی انگلیسی نمی دونه؟ یک مرده گفت می دونه ولی وقتی بهش گفتم این چی می گه، شروع کرد با بقیه پرتغالی حرف زدن!
گواهی ای که می خواستم به زبان پرتغالی رو گوشی ام بود. گرفته بودم سمتش که بخون، طرف فکر می کرد انگلیسی است حتی نگاه نمی کرد! آخری وادارش کردم که بخونه! بعد یکم شل کردند! منتهی باز هم تبادل اطلاعاتی رخ نمی داد. دلم می خواست منم مثل رئیسی که نمی فهمید جلوی پوتین چی بگه یا پوتین چی می خواد بهش بگه، سجاده پهن می کردم و با خدای خودم حرف می زدم! کون لق ملت و هزینه های سفر و من و مقامات بالاتر...
بالاخره یک خانومه جوون به یارو گفت می خوای من کمک کنم؟ بهش رخصت دادند.
طرف برام توضیح داد که خودش هم نوبتش را اینترنتی گرفته است و من باید اینترنتی نوبت بگیرم چون کوید است!
گفتم اینم همین را گفت؟
رفت که از منشی بپرسه که آیا همینو می خواد بگه، دیدم داره اسم و مشخصات خودشو می گه و کار خودشو داره راه می بره نامرد!
نگاهش کردم، دست راستش مصنوعی بود. با انگشتری بزرگ چسبیده به اون دست...
یکم منتظر شدم. کسی زمانی برای من نداشت انگار! سر خرمو کج کردم، اومدم بیرون، یک عالمه ایستادم تا اتوبوس بازم اومد. بلیط ماهانه ام را تو اون محله نمی خوند از بس دور بود. یک بلیط دیگه دادم و نشستم...
یک شکست دیگه، بخاطر زبان، بعد از سه سال!
تو مسیر، پیاده شدم رفتم یک مرکز بهداشتی. اونجا ایمیل را نشون دادم، یارو گفت ما خصوصی هستیم و با ما نیست! نمی تونم کمکی کنم!
طبعا، گزینه دیگه ای نبود. راهمو کشیدم و اومدم...
تو کتابخونه دانشگاه مملو از دانشجو بود. فصل امتحانات است. داشتم دنبال کتاب می گشتم که خانوم چی پیام داد که بچه اش کرونا گرفته بوده و الان همه خانواده اش مثبت شده و این هفته نمیاد!
دیگه براش نوشتم که من الان مدرسه ام و اگه تو نیستی منم می رم. سرمو انداختم زیر، یک کتاب برداشتم، برگشتم خوابگاه بازم!
نصف روز، به شکست کامل در واقع!
یکم کتابه را خوندم. چرت زدم. مدام دلم می خواست برم خرید کنم! همه چیز ولی داشتم! فقط نون نبود. دیگه حوالی پنج دست از دلم برداشتم و رفتم! بازم اتوبوس، تا فروشگاه...
به زور، خودمو راضی کردم برم شعبه فروشگاهی که نزدیکمون هم هست. منتهی این چموش را که نمی شه راضی کرد! هیچی ازش نخریدم! پیاده رفتم فروشگاه کناری اش که خوشم میاد ازش! اونجا، نون خریدم، کیک یزدی خریدم (شبیه اون نمی دونم چه مزه می ده) ماهی خریدم و مرغ! الان که اومده ام مایارا همه لباسهاشو ریخته تراس خشک بشن! اگه کباب راه بندازم تمامشون بوی کباب می گیره! باید ببینم میاد ببره، یا باید شام را به تعویق بندازم...
حرف عین را دارم تمرین می کنم. بلدش هم نیستم...
راستی با عبّاس حرف زدم. هم خدمتی ام بود. هنوز مجرد است و با والدین. قیافه اش داغون شده بود. لابد منم به همون نسبت فاجعه شده ام. اما صداش تغییر نداشت. عباس هم از اون بد بیارهای روزگار بود. از روابطش سوال کردم، گفت حوصله ندارم! می گفت یکی دوبار با یکی دو نفر رابطه هایی را شروع کرده ولی از بس باید شب شب بخیر بگه صبح صبح بخیر بگه حتما پشتش عزیزم بذاره و بوس بفرسته، کلافه شده است! بهش گفتم صفر کیلومتر یا کم کار پیدا کرده ای عزیزم! یک بیوه یا مطلقه یا سن بالا پیدا کن که یک ده سالی شوهر شاخشو شکسته باشه، تا لذّت زن را بفهمی قشنگ!
طبعا بهم گفت تو که لالایی سرت می شه چرا خودت خوابت نمی بره!
ولی من راست می گم! زنها، خیییییییییییییییییلی...
عجیبند.
عبّاس سازشو برای فروش گذاشته بود. تار با مهر مهران، یا همچین چیزی. یک زمانی یک میلیون و هفتصد هزار خریده بود. به قول خودش اون موقع سکه ارزونتر بود از این تار!
من یک دو تار باید بخرم...