شاعر بزرگ!
عبید زاکانی یک جایی که مودب بوده و اتوکشیده، یک شعر قشنگی می گه، با این ابیات:
جفا مکن که جفا رسم دلربایی نیست
جدا مشو که مرا طاقت جدایی نیست
مدام آتش شوق تو در درون من است
چنانکه یک دم از آن آتشم رهایی نیست
وفا نمودن و برگشتن و جفا کردن
طریق یاری و آیین دلربایی نیست
ز عکس چهره خود چشم ما منور کن
که دیده را جز از آن وجه، روشنایی نیست
من از تو بوسه تمنا کجا توانم کرد
چو گرد کوی توام، زهره گدایی نیست
به سعی دولت وصلت نمی شود حاصل
محقق است که دولت بجز عطایی نیست
عبید پیش کسانی که عشق می ورزند
شب وصال کم از روز پادشاهی نیست.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 23:30 توسط مسیح
|