رنج زیستن!
حس غریبی است این روزهای من...
فکر کن نصفه شبی آهنگی که تو دهنم افتاده، مهستی است فکر کنم، یا هایده،
می خوام بدونی که دلم، داره برات پر می زنه!
مثل یک داروغه شبها، به هر دری سر می زنه!
اینجور به من نگاه نکن...
آتیش به هستی ام نزن...
مست از می عشق تو ام، طعنه به مستی ام نزن
...
درکمتر از سه ماه دیگه، من نه پول دارم نه کار نه خونه!
وقتی میای با اون چشات دنیامو پر نور می کنی
غصه تنها موندنو...
حتی بعید است که اون موقع مدرک دکتری هم داشته باشم!!
چه باید کرد؟
امروز سه جای مختلف ایمیل زدم دنبال کار.
باید الان تکلیفم روشن می بود که این دو سه ماه دنبال خونه می گشتم. نه این وضعیت که تازه باید ببینم کدوم سمتی می شه جریانم...
عزای چیو گرفته ام ولی! شاید اصلا تا ماه بعد مرده باشم! اووووه حالا کو تا سه ماه دیگه؟!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۴ ساعت 2:1 توسط مسیح
|