حواس جمع
سالها پیش،
خیلی سال پیش!
یک مهندسی از خطه شمال اومد شهر ما و اومد شرکت...
اون زمان اینو تو پروژه ای که من همه کاره اش بودم راه ندادند! اصلا فرستادند تو پروژه های بیخودی شرکت...
سالها گذشت و با همه تلاشی که کرد نتونست بیاد. مدیر پروژه ما که یک قمی کون نشور بود خودش البته، از این خوشش نمیومد. منم راستش خوشم نمیومد از یک بابای شکم گنده پر مدعا...
یک زمانی ساختار به هم ریخت و ما رفتیم ساختمان اونها و این آقا پاسپورتهاش را درست همون روزها براش آوردند که مجوز مهاجرت به استرالیا را گرفته بود. میومد می رفت کسی هم به تخمش نبود و دنبال راست و ریست کردن کارهاش بود. خونه اش را اجاره داد اموالشو تبدیل کرد به آپارتمان کلنگی و خلاصه، رفت.
الان لینکدین می بینم یک بابایی که اسم خودشو گذاشته سام، تو پرانتز میثم، با همون فامیلی، شکم جلو داده که بله من شده ام نماینده فلان ارگان بین المللی تو انگلستان و خلاصه که بیاید!! باز کردم می بینم که بعله، آقا میثم هستند، دو سال قبل از استرالیا تشریف آورده اند و الان ریاست شعبه فلان را در لندن به عهده دارند!
به قول مهران مدیری، واقعا دیگه دنیا ارزش زندگی کردن نداره :))
حالا اینو داشته باشید، چند روز قبل که با فهیمه حرف می زدم ته ته ته بدبختی و بیچارگی و فلاکت بود دیگه. ا زچشماش که عمل لازم داره و نه پولشو داره نه همراه، تا باقی مسائل!
فهیمه، دانشش، هزار برابر این یابو بود! ولی خب این بابا تلاش کرد، سختی کشید، غربت رفت، حواسش جمع بود،
من و فهیمه عین بز اخوش!
به نظرم ظلمی به کسی نشده...