طریق زیستن
یک گاهی فکر می کنم که من خییییییییییلی سن و سال زیادی دارم!
گاهی یادم میفته به کودکی ام، به زمانی که تو آبادی اینهمه مغازه نبود. به ماشین تک بزرگی که انگار نه همیشه، گاه به گاه، انگار بگی از اصفهان میومد آبادی و چیزی که به وضوح تصویرش جلو چشمم هست یک کیک هایی بود تو قالب کاغذی ریخته شده بود و پلاستیک پوش بود، شاید یکی دو تا کشمش هم توش می شد پیدا کرد. حتی الان که می گم مزه اش یادم میاد، خشک شدن کناره های کیک یادم میاد، اما یادم نمیاد برام خریده باشند!!!
این وقاحت است گمونم ها، اما من با وجودی که همه چیز کیک را از کارتنی که تو ماشین طرف بود تا بافت و طعم کیک را به یاد میارم، اما یادم نمیاد برام خریده باشند! خب لابد خریده اند که من یادمه، ولی چرا اون تکه را یادم نمیاد، این همونه که می گم وقاحت لابد!
کیک های خودمو که می خورم، خصوص وقتی به ته کار می رسه مثل الان که بافت و طعم همون کیک مونده قدیمی را به خودش می گیره، هررررر بار ذهنم می ره سمت اون خاطره، و اون بخش گمشده ماجرا! اینکه چرا خرج ما نکردند اونطور که می شد بکنند؟! حالا شاید بگی ضرر نو ات مبارک هله هوله نخوردی خب الان لابد سالم تری منتهی، بابا بذار بمیریم اصلا، ولی بده بخوریم!! می گفت ما که ننه مون می خواد کتکمون بزنه، بذار یک دل سیری بازی کنیم اقلا! ما هم که قراره بمیریم تهش، چرا لذّتی که باید را نبردیم از زیستمان...
فراموشی رفقا کیمیاست! نه به اون حد که به آلزایمر برسه ها، اما، همینکه یادت نیاد 45 سال قبل را، یادت نیاد وقتی آسفالت می ریختند خیابون جلوی خونه ات را، یادت نیاد عصر آزادی خرمشهر را و چراغانی شدن جلوی خونه ها را و پیکانهایی که تو روشنی دم غروب بوق کشون همراه جمعیت تو ده می رفتند را، همینکه یادت نیاد تا کجا برف میومد و به چه بدددد بختی ای باید می رفتی مدرسه، می رفتی سر کلاس...
تف به این زیست دشواری که ما را نمود!
لباس نو سالی یکبار...
کفش، سالی یکبار...
پدر من! اونهمه به ما ندادی بخوریم که الان بذاری زمین و بشه وبال؟!
ریدی بابا!
نه فقط به خودت و زندگی ات، که حتی ریدی به ما!