دیشب قرار داشتم ساعت هشت شب با فیلیپو و لوکا و زنهاشون بریم شام.

عدل ساعت هفت عصر دانیال پیام داد کجایی دارم میام. اومد و تا خود هشت نشست. خب تقصیر نداشت نمی دونست که. تولد دوست دخترش بوده و یک برش مفصلی کیک برام آورد. خود بنده خدا افتاده بوده و زخم و زغال بوده گویا ،نیومد. یکساعتی درباره تز و استاد راهنماش گپ زدیم و هرچی می گفت من تازه می دیدم چقدر رفتار بقیه شبیه رفتار خانووم چی بوده است! اینکه کارشو دنبال نمی کنند و اینکه خودشونو صاحب همه کار می دونند! حالا این که به اکتشاف نرسیده بود اما در همون حد خودش بهرحال شاکی بود از طرف، از امکانات، از رفتارها و پی گیری ها...

هشت، بدّو رفتم سر قرار. یکربع دیر رسیده بودم. چهارنفر بودند. فکر کنم زن فیلیپو از خونه بطری شراب با لیوان یکبار مصرف آورده بود. من که نخوردم، گشنه ام بود اون موقع و اگه شراب می خوردم کلا از مدار خارج می شدم. هرکسی یک چیزی برای خودش سفارش داد، من باکالیا خریدم و سوپ سبزیجات. باکالیا یک ماهی بی نهایت بی مزه است اما خب، چه کنم! بروکلی آب پز، یک سالادی از سبزیجات که فکر کن قارچ و بادمجون و گوجه توش بود و زیتون. شبیه ترشی بود اما خام و شیرین و افتضاح. بهرحال مهم نبود اینها، رفته بودم با لوکا که نروژ کار می کنه رو دکلهای نفتی صحبت کنم و اون ایرانی هایی را می شناخت و راهنمایی هایی کرد و خلاصه که جالب بود، مفید بود به نظرم. زن لوکا برزیلی بود. زن فیلیپو آفریقایی است. خود لوکا و فیلیپو ایتالیایی اند و واقعا ایتالیایی ها آدمهای خوبی اند! اون دختره که باهامون کمبریج بود، اونم واقعا دختر خوبی بود. صادق اند! صاف اند. ساده و احمق نیستند ها، بی شیله پیله اند اما. یک مثبت بودن خوبی...

دیروز مریم و مرضیه هم اومدند خوابگاه ما. گویا الان نوبت خوابگاه اونهاست که نوسازی بشه. دو تا دختر چادری تو شهر لختی ها!! طبعا عین همه محجبه ها هم بی ریخت، ولی به غایت شاد! موج مثبت محیط خارجه را گرفته اند و شادمانند. هفته قبل تو خیابون حین راهپیمایی دیدمشون. جالب بود که ییهو همسایه شدیم باهاشون.

صبح رفتم دوچرخه سواری و الان هشت و نیم، یکم کار کنیم قبل رفتن برای خرید شیر و تهیه ماست! باید دوغ درست کنم ترش بشه برای آش دوغ! تابستون اومده است به یکبار!