ظهر نون پختم

مغز تخم آفتابگردون توی خمیر، خیلی خوش آیند نبود! زیر وردنه حس بدی می داد و نمی دونستی این دونه ها نون را محکم تر کرده یا سست تر. منظورم قبل از گذاشتنش رو تابه است اون موقع که داری این دست اون دست پهنش می کنی.

راستی بگم که الان که می نویسم سرم داره تاب می خوره چون بازم 250 سی سی ماالشعیر 5% الکل خوردم با کیک. خیلی بی ظرفیتم.

نونها را پختم و بعد کوکوی سیب زمینی پختم ولی سر ناهار این مصریه که از تنهایی در حال دق کردن است زنگ زد و یک ساعتی حرف مفت زدیم.

عصر، مثل الان، قراره با رفیقش بیاد برن یک فستیوالی موسیقی گوش کنند. منم خواستم برم دیدم کار واجب تر دارم!

الان به دنبال اون کار واجب تر که یادگیری مبانی یک مبحثی هست در عناصر محدود، یوتیوب را یکم گشتم. چقدر هندی ها خالصانه علمشون را با اون زبان انگلیسی تخمی به همه عرضه کرده اند! قوم بی آزاری اند خدایی وگرنه با اونهمه ملیّت کنار هم نمی تونستند زیست کنند.