دیشب رفتیم مهمونی خوابگاه.
سونیا، مسوول خوابگاه، شناخت به اسم! تعجب کردم، گفت تنها کسی هستی که همه مراسم هایی که ما می ذاریم را میاد!
هم خوب بود هم بد!
آخه آدم اینهمه علّاف؟!
رضا آلمانی و زنش تو مسیر رفت بهم رسیدند و با هم رفتیم. زن چشم رنگی توپر قابلی گرفته بود اما، عین گربه پرشین بود! یکم که حرف می زدی می دیدی چقدر تهی است!! اصرار داشت بگه تجربه بارداری ناموفق داشته، منم نذاشتم بگه!! می گم پوک، خب بسه دیگه، برای هرکی می رسی که نباید تعریف کنی که! شغل و کاری نداره گویا و زبان می خونه. ادعاش اما کون خر را پاره می کرد نسبتا. مثلا مدعی بود شش ماهه زبان پرتغالی را حرف می زده اما دو ماه که رفته ایران همه را فراموش کرده!
ولش کن.
ممدرضا زن عاقلتری داره منتهی، همینکه زن باشه کافیه که رفتارهای عجیب از خودش بروز بده! مثلادیشب نیومد! بعد این ممدرضا ساندویچ گرفته براش، قایم کرده تو لباسش، بعد داده به دخترهای دیگه بذارند تو کیفشون، ببره براش! از این گه بازیها که خدا کنه کسی ندیده باشه یارو ساندویچ دزدیده! بگو زن ابله! یا پاشو بیا، یا نذار این احمق هم بیاد! والله اون آبروریزی کره و دونده ها و الخ هم به همین مسخرگی حتما رخ داده ها فکر نکنید کار عجیبی کرده اند.
زینب، یک دختر شیرازی بی عقل، تنها کسی بود که شلوار به پاش نبود!! به گفته خودش دیگران براش مهم نیستند و از تو بغل این در میاد می ره تو بغل اون! واقعا هم می رفت ها! فکر کنم نصف جمعیت را بغل کرد! کسخل بود طفلک.
خانوم چی نصف نظراتش را داده برم امروز اقدام بفرمام.
شما هم که در امام هالیدی هستید. آتش به قبرش بباره که می تونست بجای این نماد جهل و خریّت، چندین بیمارستان مجهز ساخته باشیم! آتش به جهل! آتش به نفهمی و خریّت.