همه گل
صبح، نسبتا زود پاشدم که حتما بیام دانشگاه.
یکم کار کردم اولش رو فایلم، بینش رفتم شیر گرم کردم، کلی چک کردم که آب حموم کی گرم می شه، بعد هرچی که باید می بردم مدرسه را هی یکی یکی بردم سر راه گذاشتم رو میزی که کنار تختمه. عینکها، ساعت، حلقه، کاغذها، شارژر لپ تاب...
نزدیکهای اومدنم کوله ام را برده بودم و وسایلی که جمع کرده بودم را توش می چیدیم،
سه تا نون،
پنیر و خیار،
خرما،
یک موز،
یک زردآلو،
جلو خودمو گرفتم کیک برنداشتم اما،
ظرف ناهارمو که داشتم می ذاشتم تو کوله، خنده ام گرفت!
یادم افتاد به مرحوم ملعون، آقاجونم!
(معنای ملعون را می دونم خودم، و آگاهانه براش خیرات می فرستم)
باری
ایشون، کشاورزی داشت.
صبح به صبح پا می شد یک کوله بارچی پر می کرد از نون و ماست و کاسه و قاشق و عین همین امروز من می رفت تمام اینها که بار زده بود را تو بیابون خدا می خورد و شب با دوتا کاسه قاشق نشسته برمیگشت خونه!
خنده ام گرفته بود که من، درست مشغول انجام کارهای همون ملعونم،
با دو تفاوت!
اولی که اوشون کوله اش را سوار خرش می کرد،
من سوار خودم!!
و خب دومی هم اینکه کوله بار اونو زنش براش پر می کرد،
من خودم!
و چه زن نازنینی داشت...
مادر بزرگ، دختر بزرگ خان بود، به ما مهربانی بسیار داشت. خیلی زیاد. همین پریروزها وقتی هسته های زردآلو را با گردوشکنی که از ایران آوردم برای شمیم و هیچوقت نشد که بهش برسونم، می شکستم، یادم افتاد که مادر بزرگ، فصلش که می شد یک دیگ مسی سیاه اون سمت حیاط بار می ذاشت و هسته تلخه های زردآلو را توش می جوشوند و چندسری آبشو عوض می کرد و بعد، ما نو ها، چپ می رفتیم و راست برمی گشتیم دو تا سنگ تو حیاط پیدا می کردیم و هسته از دیگ در می آوردیم می شکستیم می خوردیم...
نور به قبرت بباره همه گل!
اسم مستعارش بود!
همه گل!
من زیاد شد که به خودم و خواهربرادرها نگاه می کنم و چهره مادربزرگ و پدربزرگ را می بینم! عیان، و گاهی چندش! گاهی از خودمم بدم میاد، وحشت می کنم حتی، شده تو آینه نگاه کنم و یکی ازونها را ببینم یا داداشمو نگاه کنم و دایی ام تو ذهنم بیاد!
بعد بجز چهره، رفتارها و خوی و خصلت ها هم داد می زنند و من از این باب به اون ملعون می گم ملعون و به زنش می گم مرحوم، که می بینم نمرده اند لامصّب ها! هستند! جاری اند! ما را مسخره کرده اند فقط براشون مراسم گرفتیم!
بین اونهمه خصایص عجیب، بی نهایت خوشحالم که اون خوبهاش تو من ظاهر شد. بدها هم قطعا مکنون هست و منتظره یک محملی پیدا کنه ییهو خودشو بپاشه بیرون و بشه یک بچه ای که از تماشاش، شاید لزوما لذت هم نبری! چه لذتی داره وقتی ببینی اشل کوچیک دایی احمقت را داری بزرگ می کنی؟! پدربزرگ احمقت را زاییده ای!! اون عموی گاگولتو، به همین میزان بگیر و برو...
خوشحالم که مقطوع النسل کردم اون ثلاله را، تا به اینجای کار!! خدا بهم قوّت و ارادت بده زین پس هم!
والله!
توضیح:
شماها همه از ما بدترید!