خب،

کارهای من انجام شد!

اون بخشی اش که خارج از کنترلم بود، نامه هایی که اینها باید تهیه می کردند، همه الان رو میز است!

البته هنوز هم باید 108 صفحه اراجیف بخونم و رد کنم! امشب و فردا به اون مشغول خواهم بود، گمونم.

اینقدر هوا گرم است که تخم نمی کنم پاشم برم سمت خونه! تازه شش عصر است. سه ساعت دیگه روشن است هوا هنوز هم.

نمی دونم این بخشی از نر بودن است، یا مرد بودن، یا غریب و بی پشتوانه بودن،

همین که می گم الان که همه چیز تحت کنترل خودمه خیالم راحت است را می گم.

چرا آدم نباید بتونه ول کنه خودشو یکم؟

.

.

.

دلیلش اینه که پول نداره آدم!!

اگه می دونستم حالا دیر هم شد دوزار جریمه یا هزینه اش را راحت می دم، خب مریض بودم به خودم فشار بیارم؟

البته، شاید هم مریض بودم...