شبم از بی ستارگی شب گور!
در دلم پرتو ستاره ی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان که با دلم می خواند
رفت و این آشیانه خالی ماند.
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بی برگشت
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن ۱۴۰۰ ساعت 0:2 توسط مسیح
|