نرفتم مدرسه.

ده صبح است و به شددددت خوابم میاد. مریضا، اسم خدمه ای هست که اتاقها را تمیز می کنه. خیلی چرک و گه مال است. همیشه هم پشت سرش باید جارو زد و دستمال کشید. الان همزمان در اتاق منو بئاتریس را زد و جفتمون اومدیم بیرون. از بس زرنگ است می خواد دوتا اتاق را با هم تمیز کنه. بئاتریس رفت آشپزخونه و من تو راهرو نشسته ام منتظر که این کارش تمام بشه. بی نهایت خوابم میاد یعنی الان که کارش تمام بشه یکراست می رم می خوابم!

پیرشدیم دیگه. خواب نه صبح ده صبح بهمون حال می ده و وااااقعا دشوار است که بخوای فکر کنی تازه الان باید یک شغلی پیدا کنی و سی سااااال، دنبال کار وپول باشی که از گشنگی نمیری. الان سن بازنشستگی من بود به نظرم! نبود؟

بهرحال.

پنجاه بار تا حالا کیسه زباله منو که از قضا دو تا شیشه آبجو خالی توش انداختم، از این سمت راهرو پرت کرده اون سمت! خب می شکنه بزمجّه خودت اذیت می شی!

دارم دنبال کار می گردم. فقط یکماه د یگه وقت دارم و بعدش یکماه تعطیل می شه همه اروپا و تااااا بیان دوباره روپا بشن، معلوم نیست کی بشه. اگه تو این یکماهه یک کاری بتونم پیدا کنم، خیلی کار بزرگی حساب می شه.