فکر می کردم بیشتر باشه، چهارسال قبل من به یک بزمجّه ای که تو تبریز ساکن بود کلی کمک کردم که بیاد اینجا.

از این باب می گم بزمجّه، که یارو بسیار وقت منو گرفت، و بسیار بهش اطلاعات دادم، منتهی نه فقط بعد که اومد حتی یکبار یک تماس نگرفت،

که ایران که بود یک کاری پیش اومد و این گوساله کمک نکرد!

ماجرا این بود که یکی رفقای ما پول لازم شد و من می دونستم این داره میاد بهش پیام دادم که اگه می تونی یک مبلغی تو ایران بذار، وقتی اومدی اینجا من بهت یورو می دم، شما زنگ بزن بگو معادلش را تو ایران بریزه به حساب کسی که می گم.

طرف، گفت باشه و حالا ببینم و باید ماشین بفروشم و خبرت می کنم...

رففففت، تا خبرش الان اومد!

اونهمه که شمشیر من ابر را پاره می کنه واز برکلی تا مسکو پذیرش دارم و الخ و دولخ که هیچ، اومده این چندسال کار حمالی کرده، و تازه الان دنبالش هست که با خانوم چی بورسیه بگیره و از شهریور دکتری شروع کنه!

لهجه اش را تعمیر کرده،

ریش نکبتش را کوتاه کرده،

اما همچنان اظهار فضل کردنش آزار دهنده هست!

مدعی تدریس فلان نرم افزار است منتهی عین کسی که نفهمیده، فقط ادعاست و حالا حالا ها باید بره و بیاد تا بادش خالی بشه...

حیف از جایگاه من که همچین گهی، قراره پرش کنه! کاش یک ایرانی معقول تری میومد به جام. اینجوری چیزهایی که در من و این مشترک بوده باشه پر رنگ به چشم اینها میاد و من، هیچ دوست ندارم اینو...