دیشب به قدری خسته بودم که ساعت ده خوابیدم.

نون ماست خیار هم شامم بود!

صبح، پاشدم از بالای کمد چمدونم را آوردم پایین که لباس نو بردارم، امروز برای کنفرانس لباسم خشک نشده بود. وقتی برداشتم بقیه لباسهای زمستونی را از تو کشو ریختم توش و رفتم که چمدون را بذارم بالای کمد، کتفم در رفت!

دردی کرد هاااا

الان خوبه، انگار هنوز جا داشته و خدا رحمم کرده است.

چمدون کوفتی! عصر می رم هلش می دم زیر تخت. باید یادم بمونه سنّم بالاست و ورزش نکرده ام، کارهای زور دار اگه بکنم هیچ تضمینی نیست سالم بمون.

پاشیم بریم کنفرانس.

پول خوابگاه را ریختم. شکر خدا این ماه هم بهم حقوق دادند. البته همین الان دادند و فکر می کردم قطع شده باشه نامرد!

غربت و کهولت و بی پولی!