پرتغالی ها ییهو از خواب بیدار شده اند و دیده اند غریبه ها کشورشونو برداشته اند!

برآشفته، دارند قانون می ذارند که ورودی ها را کم کنند!

عصر تو مترو بودم، چشمم افتاد به یک سیکا.

فکر کنم بهشون می گن سیکا. هندی ها. اینها که پارچه دور سرشون می پیچند و ریش و سبیل بلند دارند.

پسر جوونی بود، سفت پارچه اش را بسته بود و ریش و سبیل مهوّع بلندی هم داشت و لباس هندی اش هم تنش بود با یک جفت کفش ورزشی فیلا! از این کلفت و هرت ها!

واقعا هرچی نگاه می کردی عقّت می گرفت از این هیئت!

درست مثل مسلمونها که میان حجابشونو هم میارند!

مثل عربها که کم دیده ام اینجا، ولی با دشداشه می گردند.

تصور کن بری صف نونوایی و پنج تا افغانی با لباس محلی تو صف باشند!!

با اون ریش و پشم و کلاه و وضع نکککبت!

حق دارند ماها را نخوان!

حق دارند قانون بذارند.

تو مسیر قدم می زدم یکی از این هندی ها نیم زبونی پشت سرم بود با موبایلش حرف می زد،

بد بود!

چندش بود!

فکر کردم خدایی ما هم، هرکجا که حل نشدیم تو فرهنگ اینها، همونقدر براشون چندشیم!

مشخصا تو بحث زبان، باید یک فکری بکنم من!

برای اینکه چندش نباشم!