آدم یک گاهی یک چیزهایی می بینه که متوجه می شه راهی که رفته کاملا درست بوده است!
من از وقتی از شرکت اومدم بیرون، شش هفت سال قبل، بعضی همکارها اصلا و ابدا هیچ به روی خودشون نیاوردند که فلانی بود و رفت! نه یک پیامی نه سلامی نه تماسی. مطلقا هیچ.
با شناختی که داشتم می دونستم که این سکوت، صرفا از سر خشم است و اینطور نیست که واقعا یادشون رفته باشه. حسادت و خشم و تنگ نظری است. بخاطر همینم تو شبکه های اجتماعی چیز زیادی درباره خودم نمی نوشتم. مثلا اینکه بورسیه گرفتم یا از کجا خرج می کنم یا چه غلطی دارم می کنم یا حتی عکسهایی از منظره و کوچه خیابان که فشار بیاره بهشون...
این نادیده گرفتن عمدی از سوی اونها و دایورت بودن به تخم چپ از سمت من ادامه داشت تا همین الان. امروز می بینم یکیشون تو فیس بوک پروفایل ساخته و از قضا منو اد کرده است...
رد شدم از کنارش. نه تایید نه رد، فقط نگاهش کردم!
حالا تا چندی بعد تاییدش کنم و ببینه که هیچی نیست تو پروفایلم!