به نظر مسخره ممکنه برسه منتهی،

قرار گذاشته بودم وضعم که خوب شد،

یک نقّاله هم بخرم!

موقع درس خوندن، هیچی اندازه در دست داشتن یک نقّاله، حال نمی ده به من!

بذاری و خط بکشی زیرش...

دیروز تو کتابخونه رو وسایل یکی دیدم، یادم اومد! نقاله اش دسته داشت! سه بعدی بود که راحت بتونه برداره بذارتش!

می دونید، من باید یک فروشگاه ژاپنی پیدا کنم اینجا! لوازم التحریر ژاپنی ها و فانتزی هاشون خیلی تو ذهنمه! تراش رو میزی هنوز یادمه! پیدا کردم، ولی چینی بود و فوق العاده زشت!! تصور کن مثلا مدادتو باید بکنی تو کون یک خوک! اینقدر بی معنی چیز ساخته است! زشت زشت خیلی زشت... ولی ژاپنی اش را یقین دارم ظریف و مودب می سازه هرچند، بعید است اینجا فروشگاه ژاپنی باشه. در واقع خر هیچ ژاپنی ای را دزد نبرده که تا اینجا بیاد رحل اقامت بیفکند! خر ما ایرانی ها و چینی ها را چرا، مال ما را دزد برده است... ما زیادیم اینجا!

 

از صبح دارم کلنجار می رم حواسمو جمع کنم بشینم سر درسم، نمی شه. مدام بهانه می کنم بلند می شم! شد ده صبح و هیچ کاری نکردم بازم! می فهمید شما هم که از دست خودم عذاب می کشم؟! می دونم چمه، می دونم چکار باید بکنم، اما زورم به خودم نمی رسه که بکنم! عین معتادی که همه چیز را بهتر از دکترش می دونه ولی ترک هم نمی کنه! اراده لازم را انگار نداره...

ولی من می خوام. به قول دکتر هولاکویی، شبی دو دقیقه هم باید به آینده فکر کنم زین پس! به اینکه قراره کجا باشم و به کجا برسم! اونم یکی دیگه از مشکلات است! اینکه چیز زیادی برای آینده مد نظر ندارم! البته که باید بسازم!

والله!