گاهی، از خودم طلبکار می شم که این چیزی که انجام دادی و شد جواب تز دکتری ات، این خیلی واضح بود! اینو باید همون روز اوووول می دیدی! باید می فهمیدی. چرا سه سال طول کشید...

بی رحمی است! فراموشی است! چیزی که اینجور ازش حرف می زنم را استادم نمی تونه بشینه سر دستگاه و استخراجش کنه. سالها نتونست! بقیه جماعت هیئت داوری هم نتونستند! منتهی زمان که می گذره حس می کنی عه این که خیلی بچه گانه و ساده است، چرا خنگ بازی در کردم من...

واقعیت اینه که هر چیزی زمان لازم داره تا عمل بیاد! ییهو نمی شه! این ایده جدیدی که تازگی به ذهنم رسیده هم همینه. یک روز ناب و درخشان است و همه کائنات تاییدش می کنه یکروز دیگه می بینی شرم آور است بیشتر تا قابل تایید باشه روز بعد چیزی دیگه. بعد ذره ذره وقتی بی تعصب دنبال دلایل می گردم و فکر می کنم و تست می کنم می بینم که نه، به اون وضوح هم نبوده...

دوشنبه می رم دانشگاه، اگه زنده باشم. امروز فکر های خوبی کردم. چیزهای خوبی نوشتم. ایده های خوبی پروردم. تمام حسن دکتری خوندن من این بود که شیوه تحقیق را بطور تجربی یاد گرفتم! من هیچوقت نرفتم تو آزمایشگاه یک عاااالمه تست کنم بعد همه را ترسیم کنم بعد ببینم که ایول داده ها دارند به چیزی اقرار می کنند! نه. ننشستمت یک برنامه بنویسم بعد ببینم جوابش فلان جور شده پس ذوق کنم بگم کشف کردم! من اول فکر کردم، ایده ای به ذهنم رسید، رفتم آزمایشگاه ببینم می تونم براش شاهدی پیدا کنم یا نه. آزمایش را طرح کردم که ایده ام را تایید یا رد کنه. بوق را از سر درستش زدم. یادمه این سیگنالی که کشف کردم و منتظرم مقاله اش بیرون بیاد را اولین با با اتوکد با دست کشیدم!! نشون خانوم چی که دادم فکر کرد اندازه گیری هست، اما نبود!! چیزی بود که باید می بود، و بعدتر تونستم بفهمم چرا تو آزمایشها پیداش نیست و تغییرات و اصلاحاتی دادم که برام روشن شد که چطور باید باشه که دیده بشه. الان هم همینه.

الان هم یک ایده دارم، آزمایش باید طرح کنم. شما فکر کن یک دستگاه داریم که فرکانس دلخواه تولید می کنه و ما هزارتا هزارتا اینو تغییر می دیم تو تستها. یک کیلو هرتز، دو کیلو هرتز. الان دارم فکر می کنم که اگه بنا باشه چیزی که مد نظرم هست درست باشه باید یک فرکانس خاص را پیدا کنم و در اطراف این فرکانس، صدتا صدتا و حتی کمتر تغییر بدم! برای جفتش ایده دارم که چطور پیداشون کنم. مایوس کننده خواهد بود که برم و تست کنم و چیزی که می خوام را نبینم. این انتظار می ره، منتهی، لذت بخشی ماجرا اینه که، هیجان اینو دارم که این چیز را تست کنم!

دارم ماست درست می کنم باز. تاسکباب ظهر هم خیلی خوشمزه شده بود جاتون خالی. واقعا در قابلمه را که برداشتم تو مطبخ فکر کردم زود ببندمش که به مشام کسی نرسه و دلش نخواد کسی احیانا. برای خارجی ها شاید فرق نکنه اما ایرانی ها، طبعا می فهمند عطر غذای ایرانی چیه.

فردا قصد دارم برم گوشت بخرم و توی فر کوبیده درست کنم!! همیشه زغال زیر کوبیده بوده، یکبار تو فر آتیش بالاش باشه، فرقی نباید بکنه اصولا!!

سیخ دارم. از ایران آوردم برای خواهرم، ندیدمش که بهش بدم. بعد که آوردم فهمیدم حماقت کردم!! سیخ تو انگلیس بود. هر سه تا دونه اش را فکر کنم هفت یورو می خریدیم. تو ایران خیلی ارزونتر بود شش تاش را حدود یک یورو می دادند. ولی فرق ماجرا این بود که جنس سیخ خارجی استیل خاصی بود. ایرانی ها آلومینیوم بودند. اشتباه کردم ولی بهرحال آورده ام دیگه، چه کنم؟!

حالا این سیخها که بلند است و تو فر جا نمی شه، باید اول سیخ بگیرم بعد خام خام از سیخ بکشم و بذارم روی توری. توری را می شه بذارم تو فر. ولی چطور گوشت خام را از سیخ جدا کنم، مساله است...