شاید تکراری دارم می گم، ولی بهرحال!
داشتم فکر می کردم به رفتارهای خانوم چی. در عین حال که هم وقت نمی کنه هم دلش نمی خواد اما به شدت دلش می خواد بدونه دارم چه گهی می خورم!
تو آزمایشگاه منظورمه. اینکه یکی پیدا بشه که همه داستانتو به خیش بکشه، چیز قابل قبولی نیست، منم تا الان هرچه کرده ام، به این نشون داده ام که اشتباه کرده!! الان این روزها مشغولم بازم. میخ آخر را هم به تابوت دانشش بکوبم، راحت می شم! متنهی،
اینها برام نون و آب نمی شه لامصب! زمان به سرعت در حال سپری شدن است و من هنوز مشغله و کاری پیدا نکرده ام...
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مرداد ۱۴۰۴ ساعت 11:56 توسط مسیح
|