انتظار می ره که در هفته پیش رو، خبری از مقاله ام برسه.

خبر چاپ شدنش، انشاالله!

یکسال طول کشید!

مصری با یکی از دانشجوهای سابق ما خیلی بد است. از قضا کارشون هم خیلی شبیه هست و جفتشونم با خانوم چی بوده اند. می گفت فلانی که سالی چندتا مقاله چاپ می کرد قابل اعتماد نیست. می پرسم چطور؟ می گه یک نموداری تولید کرده بود در فلان مقاله اش، حسب اتفاق داده های خام اون نمودار از خانوم چی رسیده به دستم و وقتی من ترسیم می کنم، نمودار متفاوتی است!

من خیلی بعید می دونم، یحتمل یک جایی یک اشتباهی رخ داده منتهی،

اینم هست!

طرف عطش چاپ مقاله داشت! حتی تعداد مقاله هاش از خانوم چی هم بیشتره الان!

دوست داشته بچّه ام چیزی چاپ کنه!

یادش بخیر سالها قبل که داویده هم اینجا بود یک عصری دعوت بودیم خونه شون، این پسره هم براموش شام ویژه پخت. خیلی وحشتناک بود! رسپی مامانشو با موفقیت پیاده کرد برامون که یک جام شراب نیمه پر بود از رب گوجه، و داخلش میگویی که از مغازه خریده بود را همونطور خام خام شناور کرده بود! خدای شما گواه است گفت خیلی طول کشید تا یخ میگو باز بشه، اذیت شدیم!

با ناراج کومار تو لیدکدین کانکت شدم الان. دانشجویی بود از هند، ریاضی می خوند. هفته قبل دکتری دفاع کرد و الان داره دنبال کار می گرده. می گه نمی خوام خیلی قدم بلندی بردارم و می خوام همینجا یا تو اسپانیا بمونم! فکر کن من تا استرالیا هم دارم فکر می کنم! به دنبال پول! پس انداز! زندگی بهتر... اما این هندی سیاه همینجا به آرامش رسیده انگار...