یادم نیست کی بود می گفت، در توصیف نویسنده بودن می گفت نویسنده کسی است که همین چیزهای روزمره ای که همه جا هست و کسی بهشون توجه نداره را، می بینه، و می نویسه، جوری که توجه ملت جلب می شه که ا اینم هست!!

حالا توصیف مسخره ای بود برای مقام شامخ نویسنده منتهی، خود نفس ماجراش به نظرم جالب بود که یک عده ای چیزهایی می بینند که بقیه نمی بینند!

من امروز تو اتوبوس توجهم به یک چیزی جلب شد. چندین ایستگاه که از خوابگاه دور شدیم ییهو، این دختره که الان اسمش یادم رفت، جاثمینه، سوار اتوبوس شد!

یک چیزی برای صبحانه خریده بود. تو پاکت کاغذی می دن دست مردم، مال این چرب بود یا تر بود و پاکت نم داده بود به بیرون. طبق معمول تمام حواسش تو گوشی اش بود. با اینکه متوجه حضور من شد اما از اون مواقعی بود که عمدا سعی می کنی کسی را نبینی و چشم تو چشم نشی! لباس معقول تنش بود، کفش پارچه ای تخت صاف، تی شرت، شلوار جین. دیشب حوالی دوازده نیشش باز بود اومد آشپزخونه یک کاسه که حدود هشت تا تخم مرغ توش آب پز شده بود و سرد شده بود را برداشت شاری آبشو خالی کرد و نیششو باز کرد و رفت! حالا از اون موقع تا این موقع، نمی دونم چه بر جاثمینه رفت. بهرحال. چیزی که متوجه شدم امروز، گوشش بود! بعد فکر کردم واقعا چه عضو مفلوکی هست این گوش! فکر کن زبون که نداره، یک دسته عینم رو کولش سوار می کنند، یک ایرفون تو سولاخش می تپونند، زیرش اندازه حلقه های آتش که تو سیرک شیر ازش می پره، گوشواره آویزون می کنند، بعد تاز بسته به کرم و لطفشون انواع پیرسینگ هم به هرحالش برسند ...

کی گفته آدمیزاد باید گوش باشه فقط؟ به نظرم باید زبان بود! زبان حتی اگه نتونه حقّ خودشو بگیره، فحش که می تونه بده! انواع لذّتها را با همه جوارحش می تونه بچشه! فکر کن شور شیرین ترش تلخ تند ملس ...

سی و دو تا محافظ آراسته همیشه دوووور تا دورشه!

جاش همیشه گرم و نرمه!

خب البته، فقط یک گاهی ممکنه بکننش تو یک سوراخ کونی چیزی، که اونم از سر لذّت است، که دیگه اونم خیییییییلی شدید شده فلذا،

زبون باشید رفقا، نه گوش!

زنده باد گوگوش.