حس رقیق
به قول مرضیه،
چی بگم وقتی که این دیوونه دل بونه می گیره،
تو رو می خواد،
تو رو می خواد،
تو رو می خواد چی بگم!
پیدا کنید آهنگشو، خیلی قشنگه. متن ترانه خیلی با معنی است.
احساس ضعف نه، اما یک جورایی حس سرگیجه مانند دارم. نشسته ام و هر از گاهی حس می کنم همه چیز برای خودش مستقل شد! انگار یک لحظه برقم بره و هنوز نرفته، باز بیاد...
کوکوی سیب زمینی درست کردم. همون موقع پسره تیزومبه از اندونزی اومد یک غذایی پخت به اسم منچوری یا توچوری. برنج و لپه قرمز ریخت، شست همه را با هم. بعد روش پیاز خرد شده ریخت، نمک و فلفل سیاه و فلفل قرمز و زردچوبه و تخم گشنیز. تازه گفت سیر و زنجبیل هم نداشتم که بریزم.
هر الاغی یکبار یونجه را بو کشیده باشه می دونه ادویه جات را باید تفت داد تا عطرش در بیاد، نه آبپز! این همه را ریخت رو برنج و لپه ها. بعد هم یک پاکت از این هردنبیل های اینجا آورد که توش لوبیا سبز بود قارچ بود پیاز بود نخود فرنگی بود. انگار بگی ته مانده که جلو مرغ می ریزند. همه اونو هم ریخت روش و آب بست و درش را گذاشت. برنج می شه، شبیه به استنبلی ما.
سرم تاب می خوره. شب بخیر.