یک کلیپ رقص دیدم.
کلاس رقص بود
خانمی که با رونهای کلفت و سفید و بالاتنه عریان و چکمه های پاشنه بلند، به جدّیت می رقصید.
ناخودآگاه، یاد رقص شرقی افتادم...
رقص ایرانی.
تماما تلاشی برای بلند کردن آلت نر! تماما بدن نمایی، لرزاندن باسن و سینه، دلبری، لوندی، نرمی...
چقدر تفاوت هست بین رقص شرقی و رقص غربی! تو رقص غربی هیچ نشانی از لطافت نیست! یک لحظه تخم نمی کنی شق کنی، انگار بگی بین اونهمه حرکات انفجاری و نسبتا خشن یک لحظه ممکنه چکمه طرف به سمت تخم مبارکت نشونه بره!
یادم می افته به تفاوت عمیقی که تو نگاه ما هست در نگارش متون علمی. نوشتم قبلا، در شرق، تا بشه از صنعتهای ایهام و ایجاز و استعاره و چیزهایی از این دست استفاده می شه که معنا را بپیچونی تو لفاف و کسی ندونه دقیقا منظورت چی بوده. اینه که همه چیز کتاب تفسیر هم داره!! یک کتاب یکی می نویسه تا ده نسل بعدش ملت با نوشتن تفسیر بر اون کتاب، لقب عالم کسب می کنند. شرقی جماعت از ترس اینکه علم به دست نا اهل بیفته، همیشه سعی کرده این چیز با ارزش را قایم کنه. همینه که هیچوقت برهم نهی رخ نداده. هرکی رسیده مجبور بوده از نو شروع کنه. انگار بگی مسابقه دو باشه، از اینها که یک میله را می دن دست نفر بعدی و کل تیم در برد و باخت شریکه. تو شرق انگار همه باید از اول شروع کنند ولی تو مقاله های غربی می بینی باید واضح ترین چیزها را هم یا شرح بدی یا آدرس بدی یا به هر طریقی روشن کنی و پیش بری. برای همین تو غرب، هر کسی می تونه کار بعدی را ادامه بده، و سرجمع علم و جامعه به پیش می ره. بر خلاف شرق... تو شرق، پیچیده نوشتن نشانه سواد است. خود من یک متن فارسی بخوام بنویسیم تا جایی که بتونم، پیچیده می گم! نه که از قصد بدی باشه ها، بهم لذت می ده. همونی که در من نهفته شده که سواد بیشتر را به رخ می کشه وقتی بتونی چند پهلو بگی، وقتی بتونی انواع مثل و شعر و حکایت را توش آدرس بدی و فهم معنا را بذاری به عهده فهم انهمه ماجرا و داستان که پشتش هست... من وقتی تز می نوشتم، بعد که تمام شده بود، یک لحظه دوزاری ام افتاد سر این مساله! نباید سطح بالا باشه. باید هر خخخخخخخخخخخخخخری بفهمه!
خمیر نون دارم.
دیشب هم مرغ پختم.
نخود و لوبیا خیس کردم، فردا می خوام برم شنبه بازار. سبزی ام تمام شده. هفته قبل فیلیپو پیام داد میای بریم، برنامه نداشتم، بهش نوشتم کلی میوه تو خونه دارم نمیام. اصولا خوبه این هفته من بهش پیام بدم و بگم که دارم می رم منتهی، سختمه! زبون همو نمی فهمیم، اذیت می شم از همراهی باهاش. در عین حال دوست دارم متقابلا آدم باشم. ممکنه فردا همدیگه را تو مسیر یا تو بازار ببینیم، زشت می شه.