امروز رفته بودم شنبه بازار.

دو بسته جعفری، دو بسته گشنیز، دو بسته مرزه، یکی ریحون و یکی هم نعنا. حریص شده بودم انگار!

کوله ام پر شد. سه تا بادمجون، سه تا گلابی، یک بسته انجیر تازه و سه تا ؟ سیر خریدم. به زور جا شدند و انجیرها را گرفتم دستم! له می شدند تو کوله. جا هم نبود دیگه...

تو برگشت، یک خانومه از فروشگاه زنجیره ای مقابل بیرون اومد. از این چرخهای خرید داشت. سنی ازش گذشته بود. من منتظر چراغ بودم که سبز بشه، اون عرض خیابون مقابل خودشو طی کرد و پیچید تو سمت کوچه خلوتی که منم باید از همون عبور می کردم. وقتی دو سه قدم پشت سرش بودم خم شده بود دنبال چیزی تو چرخ خریدش می گشت.

یک قدم پشتش بودم که دیدم پوسته بستنی ای که خریده را کنده و از تو گلوش داره آهنگ شادمانی برای خودش می زنه...

هوم هو هو هو هوم هوم

از کنارش رد شدم،

انگار بگی دختر بچه ای با بستنی ای در حال معاشقه است!

نگاهش نکردم که حالش را نگرفته باشم.

یحتمل دو قدم که دور شده بودم یک گاز ظریف از سر بستنی اش گرفته باشه...

زن!

ماها،

ما نرها،

ببخشید امید جان، اما ماها خیلی زمخت و بیخودیم.

من قبل اینکه برم یک لول نون پنیر برداشتم. با خودم فکر کردم الان یک هفته هست که تو خونه ام خوبه امروز صبحانه ام را که همون لول نون پنیر هست ببرم، اونجا لای اون جمعیت، قبل یا بعد از خرید، دو دقیقه بشینم، نون پنیرمو بخورم و ملت را نگاه کنم. شاید یک قهوه هم از همون قهوه خونه که با فیلیپو رفتیم بعدش بخرم.

حتی همه جیبهامو گشتم و پول خرد برداشتم برای قهوه خریدن.

من خرید کردم.

اما انگار که دنبال کاری فرستاده باشنم، با اینکه یادم بود چه چیز خوشمزه ای همراهمه اما، عین بولدوزر فقط راه برگشت را پیش گرفتم.

من از کنار اون خانومی که با کبر سن، از گاز زدن به یک بستنی لذت می برد گذشتم،

اما،

من نتونستم،

نمی تونم،

یاد نگرفتم، که از زندگی ام لذت ببرم!

به قول محمود کلّه برینه، بخونید دولت آبادی، آنجا یک قهوه خانه بود...

محمود دولت آبادی در کتاب «روزگار سپری شده مردم سالخورده» می نویسد: «آنجا یک قهوه خانه بود، اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای، چرا؟ دنیا خراب می شد اگر دقایقی آنجا می نشستیم و نفری یک استکان چای می خوردیم؟! عجله، همیشه عجله. کدام گوری می خواستم بروم؟

کدام گوری می خواستم بروم؟!