با خودم فکر کردم چرا من سبزی خریدم اینهمه راه به کول کشیدم بعد بین اینها توزیع کردم؟

این جماعت به هیچ روی کشش جنسی برای من ندارند، اصلا دوره اش هم دیگه گذشته بر من. دوتاشون که اصلا با حجاب اند و کلا ریدم تو عقایدشون! اون یکی که مشخصا در ازدواج غیررسمی است با رفیقم و بینی و بین الله اصلا تو وادی جنسی حتی پوشه ای براش باز نمی شه تو ذهنم، چه برسه که بخوام کنترل کنم.

مریم درشته هم مهاجم است! من آدمی نیستم که بتونم با زنی که سرکشی می کنه سر کنم! من یک آدم با سیاست باید همراهم باشه که بهم چشم بگه، و با چشم سوارم بشه و راهم ببره به هر مسیری که می ره. دعوام می شه جز این باشه! وقتی حس کنم مهار کارها دست کسی دیگه است قاطی می کنم! نمی تونم اعتماد کنم به کسی دیگه! از بست مسیر زندگی را تنهایی اومدم، یاد گرفتم که هیچ چیز و هیچ کس تکیه گاه نیست و درست نمی گه و منو جایی که اذیت نشم راه نمی بره. من از آدم غرغرو و طلبکار منزجرم. خودمم غر می زنم، اما نه به گوش کسی. اینجا خالی می کنم. از آدمی که منم داره هم متنفرم! به چشمم بزرگ نمیاد کارهایی که بقیه فکر می کنند خیلی بزرگ بوده است. این تاثیر را من رو خانوم چی هم گذاشتما! یادمه اوایل به اندک چیزی فکر می کردند هووو کون فیل گذاشته اند برای خودشون بپر بپر می کردند و ذوق می کردند. من اینقدر کار درشت کردم و نپریدم هوا، که اینها هم متوجه شدند واقعا خبری هم نیست! البته اعتراف می کنم که روال اونها بهتر و درست تر بود و کاش اونها بر من اثر کرده بودند. برق چشماشونو و شادی های کودکانه شونو یادمه وقتی به زحمت صدای یک سنسور را می تونستند در کنند. دو هفته قبل من با سنسوری که خودم ساختم داشتم تست می کردم و همون صدا، به قدری بلند بود که تکنسین آزمایشگاه گذاشت رفت!! فکر کن تو یک سوله، جوری سوت می کشید سنسور که خودمم دستمو کرده بودم تو گوشم و تست را یک دستی ادامه می دادم! مقایسه کنید چیو به چی بدل کردم و در عین حال، اون شادی بچه گانه را کشتم!

عق بر من!

بگذریم.

برگردم به سبزی خیرات کردن امروزم.

فکر می کنم، حسی که به اینها دارم حس یک آدم بزرگ است که به شیوه خودش بی اینکه بخواد به نصیحت و باید و شاید زبون باز کنه، و البته که اجازه و مقام همچین کاری را هم نداره، دلم می خواد بهشون نشون بدم که باباجان، می شه، و باید، خوب زندگی کرد!

می شه غذا پخت،

می شه حالا که وضعتون اونهمه خوب نیست و دستتون اونهمه باز نیست، جوری مدیریت کرد که به لحاظ غذا اقلا بهترین و خوشمزه ترین و با خاصیت ترین را بخورید، با همون پول!

می شه درست زندگی کرد!

باور کنید اینها که می گم محجبه هستند، دختر جوان، یکیشونه اصلا قوز داره! شدید قوز داره! از بس زندگی اینها را مچاله کرده، فیگور و اسلوبشون هم مچاله شده! معلوم نیست چی می خورند ولی طبعا نه خبری از سبزی تو برنامه غذاییشونه، نه یحتمل میوه. من تجربه داشته ام این روزها را درست شش سال قبل وقتی بورسیه نداشتم اینجا. باور کنید آدم خسته می شه که همیشه فقط بتونه سیب بخره و موز! اونم تو شهری که همه فصلی همه میوه ای هست و خب، می طلبه! وقتی هست، می طلبه! وقتی می بینی، می خواهی!

بعید است پیام را بگیرند، بعید است فکر کنند که می تونند جوری دیگه هم زندگی کنند. این رفیقمون که مدام شغل عوض می کنه الان مدتهاست که غذای آماده می خره. یعنی آدم نگاه این غذا می کنه عقش می گیره، ولی خب...

بگذریم.

می دونم که زیستن هنر است و هر کسی نداره!

نوشته بود با کسانی نشست و برخاست کنید که برای زندگی کردن وقت دارند!

یادم نیست مثلاهاش. تا تهش ندیدم، اینو اما یادمه که در شرح حرفش داشت می گفت،

کسانی که برای میوه شون، بشقاب می ذارند!

کسانی که به قول محمود کلّه برینه، عجله ندارند...