دو خواهرون ساندویچ فلافل درست کرده بودند، پیام دادند و آوردند، یکی برای من، یکی هم برای رفیقشون مریم درشته که دو اتاق اونطرف تر است.

من آش دوغ درست کردم عصر. به خوبی سری اولی نشد. ولی بهرحال، آش بود. براشون ظرف گرفتم اما بی اینکه بدونند چیه قبول نکردند ببرند. منم فکر کردم شاید باید بس کنم و بذارم زندگی روال عادی خودش را پیش بره.

تو آشپزخونه که بودم سه چهار نفری معتقد بودند که غذای من به نظر خوشمزه است. راستش جرات نکردم تعارفشون کنم هرچند وقتی پرسیدم اینقدر شجاع هستید که مزه اش کنید، همه با اشتیاق گفتند بله!

ولی خدایی خوب شد ندادم به کسی. مزه اش چیزی که باید، نبود.

دفعه بعد که تخم مرغ آب پز کردید پوستش را بکنید بعد بندازید تو ماهیتابه و با پیاز داغ و زردچوبه تفت بدید تخم مرغ درسته را! این یارو از اندونزی این کار را می کرد! نمی فهممش!

پسره پاکستانی زنش هلند است. همکارش یک دختر ناز پرتغالی است، آخر هفته ها میاد اینجا و این براش آشپزی می کنه. به خودم گفتم تف به این شانس که همکار و همقطار من منصور مصری است، مال این روباه، یک همچون دختر شکیلی!

سگ برینه به این اقبال، از اون منظر!

خیلی سبزی داشتم، برای پنجمین دختر همسایه هم بردم. حرومش می کنه این البته! باور کن!