یک گاهی، فکر می کنم به آدمهای ضعیفی که زمان انقلاب، به دست وحوش اسلامی سلاخی شدند...

می دونید، گاهی طرف تیمسار بوده، حکمران بوده، حکمش سواست، هرچند برای اونم دلخراش و ناجوانمردانه بوده منتهی،

یادم میفته به پری بلنده، مثلا! کارگرها و گردانندگان شهر نوی تهران...

یا اون خانوم طفلک که گویا خدمتکار مطبخ همایونی بود و وحوش اسلامی تو خیابون گردوندندش و تکه تکه اش کردند...

نمی دونم چرا...

به چه جرمی آیا؟

گیرم که مجرم طبخ پلو لوبیا، تو کی بودی که اجرای حکم کنی براش؟!

قوم نفرین شده، نفرینش از خودش بر میاد...

و ما باز، به زودی، یک عده دیگه ای را لای یک عده دیگه به دار خواهیم سپرد،

انشاالله!

باشد که این سری، مظلوم کشی نشود!

حتی خر کشی هم نشود اینبار!

داشتم فکر می کردم اگه به جای بی بی بودم، بجای این پیام آخریش میومدم می گفتم جماعت، ما دیگه کاری نداریم، اما هستیم همونجا، هر موقع حرکت کردید پشتیبانی می کنیم ازتون!

اینجوری که پیش رفته ملت منتظرند همه کار را اون بکنه، اینها بشینندسر سفره آخر کار...

نمی کنند.

یک گاهی باید امید و طمع یک عده را قطع کرد، تا به حرکت در بیان...