عصری رفتم بیرون، قدم بزنم و خرید کنم. می خواستم شب کیک درست کنم که الان می بینم حالشو ندارم.

موقع برگشت حوالی خوابگاه زید دوستمو دیدم. همونی که کمکش اسباب کشی کردم. کوله ای رو کولش بود و با یک نره غول سیاهی تو پیاده رو قدم می زد!

یادم افتاد وقتی هنوز جای قبلی بود و به شدت ترسیده بود بهش گفتم می خوای بیام دنبالت بریم قدم بزنی اگه حالت بهتر می شه،

یک چیزی گفت تو مایه اینکه من تنبل تر از این حرفهام.

تنبلی اش را عصر می تونستم ببینم!

خب سلام علیکی کردیم باهاش و با زید همراه و تمام شد. خوبه که بیرون می ره. فکر کردم تمام وقت خودشو تو اتاق حبس کرده است!

شبی یک کلیپ فرستاده، تخم مرغ خام گذاشته تو ماکروویو، ترکیده، گند زده به همه جای مکرو ویو!

می گه صبح اینجور شد بوش از اتاق نمی ره.

بشر، موجودی است جالب، به هر شکل!