اکنون که با شما گفتگو می کنم ده الکترود به جای جای سینه ام چسبیده است. یک کیف به گردنم حمایل شده که روی آن فقط می توانم یک ساعت دیجیتال بخوانم و یک لغت پرتغالی،

registrando

لابد یعنی رجیستر می شود.

قلب است دیگر.

تالاق تالاق،،،

تولوق!

می ایستد.

بر دوستان چه ماند؟

جز حسرتی و آهی...

نه دادند بخوریم

نه دادند بکنیم

نه حتی نشون دادند عوضی ها!

شاید برای بعضی از شما گفته باشم، شش هفت سال قبل، وقتی کار اومدنم به خارجه درست شد و به شرکت اعلام کردم و به دوستان گفتم و به ساختمان اعلام کردم و خلاصه ملت فهمیدند، عجیب اندرون سفید مردمان روشن گشت! از زن همسایه که دنبال خونه خالی می گشت که بخوابه باهام، تا همکارم که بین راه تو خیابون اومد تو پرایدش دو تا ماچ گرفت و عذر خواهی کرد، تا بقیه که شکفته شدند در یک آن...

مردمان ذرّت اند و ما هیزم،

گر بسوزم یهو شکوفه شوند!

این هیزم ما هم وقتی که نمی داشت فایده نداشت،

بعد که آتش به کاشانه اش افتاد و آواره بیابان شد، دوستان حجاب های سخت برچیدند

شکوفا شدند و عیان!

چسفیل ها!

چیزم دهنشان، یککککک به یک!

والله!

عزّت زیاد!

من سالمم ها! خودم می دونم.