صبح که از درمانگاه برمی گشتم این همسایه ام را دیدم که یکماه قبل قاطی کرده بود و هی میومد اینجا درد دل.

تو سایه کنار خیابون یکم گپ زدیم.

عجیب بود، با اینکه من بارها ابراز می کردم که من اصلا نگران چیزی نیستم ولی چند بار بهم گفت که اینها افکار منفی خودته!

مثلا من می گفتم برای هیئت داوری تزم رئیس دانشگاه کمبریج را دعوت کرده اند. این اول کف می کرد، بعد می گفت خوش به حالت، بعد می گفت اینها نتیجه افکار خودته!

خب کونی!! کجاش فکره؟ کجاش منفیه؟ من دارم می گم اینقدر از کاری که کردم مطمئن اند و اینقدر بزرگه که برای اینکه اعتبار بخرند درشت ترین کسایی که می تونستند را دعوت کردند. این منفیه؟!

من بی نهایت از قوی بودن کمیته ام خوشحالم، و از کار خودم، اما اینها باعث هیجان و نگرانی هم می شه که جلوی یک کمیته قوی نکنه بد ارائه کنم. این نه فکر است نه منفی بافی، این یک آیتمی است که من باید مراقبش باشم!

درباره کار حرف زدیم، می گه تو ایده آل گرایی. می گه من هرکیو دیدم کنار دست استادش همینجا وایساده داره یک پولی می گیره. بعد خود کونکشش زمان ماندش تو هر شرکت بیشتر از سه ماه نبوده چون همون موقع که اینجا کار می کرده دنبالش بوده که تو شرکت رقیب دوزار بیشتر بگیره! اصلا خودش تو دانشگاه پروژه داشت، ول کرد رفت جنوب دنبال پول! بعد هم بیرونش کردند. یا الان، می گه من دیگه به این پولها نمی تونم رضایت بدم، بعد به من می گه هرکیو دیدم کنار دست استادش وایساده تو هم بایست!

جنابت!

نجسی!

من چی ام از تو کمتره؟ تازه من اثبات کردم می تونم یک دکتری را به انجام برسونم، موندم و رسوندم، تو چی؟ بعید می دونم زدتر از سه سال دیگه بتونی برسی به اینجایی که منم!

بهرحال. آدم به نظر میاد نباید با خیلی ها اصلا حرف بزنه.

والله.

من دیشب تو واتس آپ نگاه می کنم می بینم یک شماره بی عکس بوده باهاش چت کرده ام. رفتم می بینم ریتا، این زید آقا بلنده است. این ابله واتس آپشو داد چون من می خواستم براش کیک ببرم اگه پختم. بعد یکبار که پختم و دید نبردم براش. خوب نشد نبردم. این شماره منو که سیو کرده بود، پاک کرد! خب زنیکه! می ترسی مثلا بدزدمت؟ کونت بذارم؟ گوشی ات سنگین بشه؟ دقیقا چه فکری کردی؟ من آشپزدربارتم که شماره دادی فقط برا کیک؟

واقعا که.