خب، گزارش امروز.

اولا بگم که کل دیشب من استرس داشتم و خواب دکتر می دیدم و مکافات. تمامش هم سر این بود که راه خیلی دور بود و سرویسها ساعتی یکبار و زبان بلد نبودنم.

بهر مکافاتی بود صبح شد. قبل از ساعت بیدار شدم خودم. صبحانه خوردم و ناهارمو برداشتم زدم به راه. با مترو تنظیم کردم. مطمئن تر بود و سر وقت تر. از قضا همین که نمی خواستم با اتوبوس برم، اتوبوس مربوطه قشنگ جلوپام می رسید! گفتم ما یک نظریه توحیدی داریم اونم هر دقیقه باید اثبات بشه که خدا، کونی است! 

والله. مرض داره مردک! اصلا یک گاهی فکر می کنم که شاید اون توده گاز نورانی که تو ادیان تجسم می شه نباشه. شاید این خدا، از همین سه چشمی هایی باشه که گاهی فیلمشونو می سازند. آدم فضایی های نکبتی که معلوم نیست با ما چکار دارند و چکارمون کرده اند و تا کی می خوان بازم بکنند! کی گفته که نیست؟! یک سه چشمی نکبت پر زور!

بهرحال. 

رفتم سمت مترو. سرد بود. باد میومد. سرحساب شدم در ایستگاه مترو که تو مسیرم بود را بسته بودند و اطلاعیه و فلش زده بودند به  در دورتر! 

من که می گم خدا مشکل داره نکبت!

بهرحال رفتم و هنوز گیج این ماجرا بودم که قطار رفت! نرسیدم. پنج قدم شاید!

منتهی اینبار شانسم گفت چون یادم رفته بود بلیط را تو دستگاه پانچ کنم. دیگه با پله برقی برگشتم بالا و بلیط را درست کردم و رسیدم به قطار بعدی و عوض کردم و رفتم رسیدم به ته خط...

جای ایستگاههای اتوبوس عوض شده بود! محوطه را داشتند تعمیرات می کردند و الان درست رو به روی دری که ازش پیاده شدم، ایستگاه اتوبوسی بود که هفته قبل یک جای دیگه ای ایستاده بود!

ایستادم.

بعد نه که نو بود، برنامه را هنوز نزده بودند. راه افتادم برم برنامه اش را پیدا کنم، حالا یک چشمم هم به عقب که نیاد رد بشه!

دو تا خط می رفت جلوی اون مرکز درمانی. یکی اش نیم ساعت دیگه میومد، یکی اش یکساعت و نیم دیگه که من نوبت داشتم!!

رفتم نشستم رو نیمکت. کلاهمو کشیدم رو گوشم و سعی کردم آروم باشم. یکم یادداشتهامو نگاه کردم. یک دختره اومد کلی چس دود به خوردم داد. چاقالی بود و با یکی سر صبح تلفنی حرف می زد و سیگار دود می کرد. رفقاش که اومدند رفتند. یک پیرزنه بعد اومد که پیدا بود منتظر است مثل من...

اتوبوس اومد، راننده همه را پیاده کرد، پاشد کتش را پوشید از در عقب پیاده شد و رفت! در هم باز!

اینجا کسی از عقب سوار نمی شه! وقتی جلو  بسته است یعنی راه نداره خلاصه! باید عقد کنی حتما. 

دیگه 25 دقیقه را خوب توی سرما بودم که یارو اومد و تنظیماتشو کرد و دو قدم حرکت کرد به جلو و در را باز کرد. من بودم اون خانوم، سوار شدیم...

رفت و رفت و رفت و من هی نگاه می کردم رو تابلو ببینم کی از زونی که بلیطش را دارم خارج می شه. نگو مانیتور به روز نمی شد! 

بهرصورت، بعد از نیم ساعت حدودا رسید...

رفتم داخل و 

یکی دوتا جمله به پرتغالی فرمودم و،

قرار شد بایستم تا صدام کنند...

دکتر کریستیانا یک خانوم قد کوتاه زبل بی روحی بود نسبتا. چکمه های باغبونی (همون چکمه جندگی) اش را پا کرده بود و کار می کرد. مشکل خاصی نبود. کلی چیز تایپ کرد. از سابقه بیماریها پرسید و واکسن ها و نهایتش گفت یک واکسن اجباری هست که باید بزنی!

گفتم خب بزن! نمی شد بگم نمی زنم گواهی می خواستم ازش!

دیگه رفت هماهنگ کرد و نشون به اون نشون که پرستاره دو تا بهم زد! فکر کنم کزاز بود و سرخک. می پرسیدند مامانت دفترچه واکسن نداشت برات؟ گفتم برو عامو خدا خیرت بده.

با نلسون که حرف میزدم به نظرم رسید اینها ماها را که از کشورهای در پیت و فقیر میاییم با این پیش زمینه نگاه می کنند که بهداشت نداشته اند و واکسن نزده اند لذا، می زنند بهمون از ترس جون خودشون!

یک عالمه وقت با منشی مشغول بودیم تا آدرس منو به روز کنه و پاسپورت تازه ام را به روز کنه و فامیلمو که اشتباه می نویسند همه جا درست کنه.

طرف اعمال می کرد، برگه را پرینت می کرد مهر می کرد امضا می کرد می داد من، یکجایی اش اشتباه بود! شاید پنج بار این اتفاق افتاد. آخرش تو آدرس یک کلمه اضافه بود، با خودکار خطش زد و کاغذ را داد دستم!!!

:))

چی بگم! برداشتم اومدم! کشور اونهاست، چقدر می شه رو اعصابشون راه رفت؟ خب نمی شد. سیستم لابد راه نمی داد درست تر کنه! 

اومدم اتوبوس را نگاه می کنم، یکی اش نیم ساعت، یکی یک ساعت و نیم دیگه!! عیییییین اومدن!

نشستم...

وقتی رسیدم مدرسه، 12 ظهر بود...

یک واکسن چپ، یکی راست، اصلاح مدارک و البته ثبت واکسن های انگلیس در سیستم اینها، که قطعا بعدا لازم می شه.

مفید بود، اما نه به لحاظ درس!