دیشب بعد که گواهی عدم سو پیشینه ام را گرفتم، سر راه رفتم یک پاساژ بزرگ. دفعه قبل که خواهرم اومده بود بارون گرفت و ما یک نصف روز کامل اونجا بودیم! جا به جاش خاطره بود و خب،

جاش خالی...

یک فروشگاه اونجا بود لوازم خونه می فروخت. قبلا ازش بشقاب چهارگوش چینی خریده بودم. اینبار، با این وضعیت لنگ در هوا، دستم به خرید چیزی نمی رفت. مثلا سه تا قاشق را می داد پنج یورو. من تمام این سالها فقط یک قاشق داشتم! اوایلش که قاشق دوستم بود از تهران! یکبار که بهم آش داده بود قاشقش را هم داد و من اون قاشق را آوردم خارجه و بعد برگردوندم و بردم براش، هرچند ندیدمش. ولی یادم بود و همیشه هست بهش. دیگه اینجا یک قاشق از تو آشپزخونه برداشتم و همونو فقط استفاده می کنم. حتی گاهی که سوپ می برم دانشگاه صبح قاشقمو هم می ذارم تو کوله ام!

اینقدر به بدبختی است زندگی، هااااااا :))

خلاصه، دیشب سه تا تخته آشپزخونه بامبو خریدم، هفت یورو. خیلی حال می کنم با وسایل آشپزخونه. بچه که بودم با لوازم التحریر حال می کردم...