صبح، نمی تونستم تصمیم بگیرم چی بپوشم!
هرچی تنم می کردم به هم نمیومد. حس خوبی نمی گرفتم از ترکیب رنگ و تناسب لباسها،
نهایت کار،
الان که می بینم تمام کمر و کلیه ام یخ زده می بینم تو این کندن و تن کردنها، یادم رفته زیرپیرهن بپوشم و تی شرت رو تن لخت تن کرده ام!
بارون است و سرد، ملت بارونی تنشون است و هودی،
من هم یک تکپوش، یک پیرهن جلو باز هم روش!
یخخخخ زدم!
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 16:10 توسط مسیح
|