تو واگن مترو نشسته بودم، نگاهم به پنجره رو به رویی بود.
تو تصویر مات شیشه دودی روبه رو، یک خانوم سن بالا با لباس سفید نشست رو صندلی...
صندلی کنارش، من بودم!
یعنی اصولا خانومه باید نشسته باشه رو صندلی کنار دستی من که تصویرش تو شیشه کنار من افتاده اما،
صندلی خالی بود!!
یعنی ممکنه چشمم به جهان غیب باز شده باشه!
روح دیدم؟
...
نه، دست از این آخوند بازی ها و توهم ها بردار.
معقول باش. روح کدوم گوری بود! ببین فیزیک چی می گه!! حلّش کن...
خانومه، تو واگن مجاور بود. واگنی که رو ریل مجاور در سمت مخالف حرکت می کرد. چیزی که می دیدم تصویر کسی نبود خود اصل خانومه بود که حسب اتفاق رو صندلی ای که می شد کناری من نشسته بود و از لای دو لایه شیشه دودی و تاریکی ایستگاه، من فکر میکردم این تصویر تو شیشه است...
باور کنید همه اون وحی و فرشته و روح و الخ هم می تونه به همین مسخرگی، ناشی از یک توهم، یک دود، یک نئشگی، یک گشنگی، یک گرمازدگی باشه...
جمع کنید خودتونو!
پیاده که شدم به لقمه حرام فکر می کردم. به شجریان! به اینکه چه انتظاری می ره از کسی که باباش روضه خون بوده و لقمه اش از اون راهها. بر خودش لعنت است و بر تخم و ترکه اش، مادام! حرومزاده، تفنگم را بده تا ره بجویم!! جستی!! بفرما!!
خسرو آواز ایران! واقعا انگار نمی شه خسرو شد بی اینکه قتل عام کرد! این جاکش هم همه بالاتری های خودش را خانه نشین کرد، تا به چشم بیاد!!
لقمه که حرام باشه لزوما همه بچه ها و نوه نتیجه هات خراب نمی شن ها! یکیشون گه در میاد، فحش و لعنتی را که داشت فراموش می شد، زنده می کنه برات!! گه به قبرت بباره، صد و بیست سال! مردک پلشت نفهم! یک مطرب که قانون اساسی هم نوشت قبل مرگش!! یک مشتی ساز نکبت عجیب الخلقه هم در کرد از خودش! گمممممممممممممشو بابا!