علم کاربردی
درست نفهمیدم قوانین بازی را منتهی، شمای کلی اش این بود.
از آذرخش مکری نقل می کنم. یوتیوب می تونید دنبالشون کنید، شایدم اینستا بود.
می گفت یک مسابقه برگزار می شه، قانونش اینه:
یک اسکناس یک دلاری را به نفر اول عرض می کنند و می پرسند اینو چند می خری. ایشون یک عددی میگه. مثلا پنج سنت (هر دلار صد سنت است).
می گن خیلی خوب، ما این اسکناس را به نفر دوم هم عرضه می کنیم، اگر اون قیمت پایین تری داد، اینو به تو می فروشیم، به همون قیمتی که خودت گفتی اما اگه نفر دوم قیمت بالاتری پیشنهاد داد، شما باید هر قیمتی خودت گفته ای را به ما بدی!
منطق بازی می گه که خب حالا تو قیمت اول نگو 5 سنت که ببازی! عدد بالاتری بگو. مثلا بگو ده سنت. اما موضوع اینه که نفر دومی هم همین فکر را می کنه و ممکنه اون بگه 15 سنت!
می گه این بازی را ادامه می دن، و در حالی که انتظار می رفت نفر اولی دیگه بالاتر از 95 سنت یا 100 سنت (یک دلار) نره، و به همون ضرر 95 سنتی رضایت بده، اما در کمال تعجب دیدند که این مزایده را تا 20 دلار پیش بردند افراد!
داشت می گفت که بجای اینکه به ضرر کم رضایت بدی، و جلوی ضرر زیاد را بگیری، تو چرخه ای می افتی که هی ضرر را زیاد و زیادتر می کنی! درحالی که می شد فقط یک دلار ببازی، رفتی تا بیست دلار باخت!
امروز که منتظر اتوبوس خط 207 بودم و چندین خط دیگه از ایستگاه گذشت، داشتم به این بازی و این منطق فکر می کردم! منطقی بود که ایستگاه را ترک کنم و مثلا پیاده برم تا ایستگاه بعدی که از اونجا دو تا اتوبوس به سمت خونه می اومد؟ یا باید منتظر می شدم؟ وقتی نیم ساعت منتظر شده ای احتمال اینکه اتوبوس هر لحظه برسه بیشتر می شه خب! نمی شه؟ اما اگه منتظر بشم و نیاد چطور؟ نباید به ضرر کمتر رضایت می دادم و فقط نیم ساعت منتظر می شدم بجای دو ساعت؟!
گوزپیچ علمم هنوزم...
نتونسته ام علم را در زندگی ام پیاده کنم. عین کسی که استاد علم آمار و احتمال باشه اما مستاجر باشه! اینو باید پهن بارش کرد!! چون تو جامعه ای که هیچ چیزش ثابت نیست نتونسته سوار بر احتمالات، به موقع سکه بخره، سر وقت خونه اش را بفروشه و بجاش اوراق یا سهام جمع کنه و الخ...
دیشب کلیپی از مت باز درباره زنجیره مارکوف گوش می دادم. یک دختره است که ریاضیات را به زبان ساده بیان می کنه. می گفت مارکوف می گفت من علاقه ای به کاربردهای علمم ندارم فقط از علم از خود علم لذت می برم. تو کانال توضیح می داد که مارکوف نمی دونست بعدها همون قضیه ها و علومی که بسط داد از ساخت بمب اتم تا پیش بینی نحوه تکمیل کلمه در نرم افزارهای امروزی، چطور زندگی را متحول کرد...
چقدر دلم گردو می خواد! فصلش نیست هنوز و گردوهای پارسال به شدت داغون و بی کیفیت اند منتهی، هر سری یکی دو یورو گردو می خرم و، جاتون تهی...
عین الان!
نرفتم مدرسه!
لباس پوشیده ام که برم اما اینقدر فکرهام مرتب بود و نوشتنم می اومد که نشستم به نوشتن!! خوب پیش رفت! البته در اینکه ناهار هم نداشتم و انگیزه نداشتم برم سیزده بدر خود را در دانشگاه طی کنم نباید شک کرد. بهرحال لباس پوشیده منتظرم هر آینه صدام بزنند.